زمزمه ادبی

فرنگیس آریان‌پور
    8
    میانگین پخش
    189
    تعداد پخش
    1
    دنبال کننده

    زمزمه ادبی

    فرنگیس آریان‌پور
    8
    میانگین پخش
    189
    تعداد پخش
    1
    دنبال کننده

    • 4

    • 1 ماه پیش
    چند هفته بعد، کارال به فروشگاه مركزي شهر رفت تا هم گردشی کرده باشد و هم اگر چیز چشمگیری دید به خودش هدیه کند تا شاید از این کسلی نجات یابد. در قسمت شال‌هاي نازك كشميري دنبال چيزي مي گشت كه چشمگير باشد...

    چند ه...

    14:02
    • 4

    • 1 ماه پیش
    14:02
    • 9

    • 2 ماه پیش
    کارال بعد از چند لحظه گشت و گذار توجه خودش را متوجه اشخاصي كرد كه دور ميز نشسته بودند. جوانی که تقریبا روبروی او نشسته بود در همان لحظه ای که کارال نگاهش را متوجه او کرد، سرش را به سمت او چرخاند. وقتي...

    کارال بعد از چند لحظه گشت و گذار توجه خودش را م...

    13:19
    • 9

    • 2 ماه پیش
    13:19
    • 5

    • 3 ماه پیش
    امواج آب مرا کم کم آرام کردند. آفتاب به خانه خود رفته بود و من در میان آب مانده بودم... «او» حتماً مرا به ساحل برده بود.... توی دلم از او می خواستم به شکل آدمی در بیاید تا من بتوانم او را لمس کنم...

    امواج آب مرا کم کم آرام کردند. آفتاب به خانه خو...

    14:11
    • 5

    • 3 ماه پیش
    14:11
    • 3

    • 4 ماه پیش
    چند روز بعد راهی تعطیلات شدم. نیاز به فرصتی برای جمع و جور کردن تکه تکه‌های دفتر زندگی داشتم. هر مسافرتی چه بخواهیم چه نخواهیم فکر را به آنچه عادی است جلب می کند- بستن چمدان، رفتن به فرودگاه، راه...

    چند روز بعد راهی تعطیلات شدم. نیاز به فرصتی برا...

    13:54
    • 3

    • 4 ماه پیش
    13:54
    • 3

    • 4 ماه پیش
    چند شب بعد، هيچ اتفاقي نيفتاد كه خوب معلوم بود همينطور هم خواهد شد. زيرا آنچه چند شب پیش رخ داده بود فقط خيالپردازي مغز خسته از كار من بود. مطلب جالبي داشتم مي خواندم كه دلم نمي خو...

    چند شب بعد، هيچ اتفاقي نيفتاد كه خوب معلوم بود ...

    13:25
    • 3

    • 4 ماه پیش
    13:25
    • 4

    • 5 ماه پیش
    ...يا من چشمهايم خسته شده يا حروف واقعاً دارند جابجا مي شوند! اتفاق عجيبي داشت مي افتاد. هر شب تا دير وقت كار مي كردم و عادت به شب زنده داري هاي كاري داشتم. لحظات پر سكوت شب&n...

    ...يا من چشمهايم خسته شده يا حروف واقعاً دارند&...

    12:43
    • 4

    • 5 ماه پیش
    12:43
    • 4

    • 5 ماه پیش
    نمي‌دانم، چه اتفاقي افتاد، ولي در يك آن صحنه زيبايي از يك سالن بسيار مجلل و با شكوه جلوي چشمم ظاهر شد كه من و او در بين مهمانان ديگر در حال رقص بوديم...دستم را به طرفش دراز كردم...وقتي او با قدمه...

    نمي‌دانم، چه اتفاقي افتاد، ولي در يك آن صحنه زي...

    14:31
    • 4

    • 5 ماه پیش
    14:31
    • 4

    • 5 ماه پیش
    راه برگشتن به هتل را تقريباً دويدم. دلم مي خواست هر چه زودتر آن را بپوشم. اما وقتي پا به درون اتاق گذاشتم احساس عجيبي بهم دست داد. يكدفعه چيزي مثل ترس توي دلم راه يافت. با پاهايي لرزان همه جا را ...

    راه برگشتن به هتل را تقريباً دويدم. دلم مي خواس...

    10:20
    • 4

    • 5 ماه پیش
    10:20
    • 5

    • 6 ماه پیش
    چند مجله به زبان انگليسي برداشتم و به اتاقم برگشتم. نمي دانم چه چيزي مرا وادار كرد در مجلات ديگر دنبال مقاله‌اي از همان نويسنده اي بگردم كه ديشب مطلبش در باره اهالي قديمي بومي را خ...

    چند مجله به زبان انگليسي برداشتم و به اتاقم برگ...

    16:08
    • 5

    • 6 ماه پیش
    16:08
    • 4

    • 6 ماه پیش
    چاي را سر كشيدم و تفريحي و گردش‌كنان به هتل برگشتم. وقتي براي گرفتن كليد اتاقم به اطلاعات مراجعه كردم، پاكتي به من داده شد. متعجب و مردد آن را گرفتم و نگاهي به داخل آن انداختم. كارت دعوت زيبايي داخل آ...

    چاي را سر كشيدم و تفريحي و گردش‌كنان به هتل برگ...

    15:18
    • 4

    • 6 ماه پیش
    15:18
    • 5

    • 7 ماه پیش
    از پشت پنجره اتاق هتل، خيابان در آن پايين دنياي ديگري به نظر مي آمد. دنيايي كه هم مرا فراري مي‌داد و هم بسوي خود مي‌كشاند. هم چنگالهايش را بسويم دراز كرده بود و هم درهايش را برويم مي‌بست. دو...

    از پشت پنجره اتاق هتل، خيابان در آن پايين دنياي...

    15:51
    • 5

    • 7 ماه پیش
    15:51
    چند روز بعد که زن جوان و پیرعابد، یکدیگر را دیدند، پیرعابد از او پرسید:        - مي دوني جادو يعني چه؟ مي دوني راه جادويي چه راهيه؟ مي دوني چرا آدما ا...

    چند روز...

    22:02
    • 3

    • 8 ماه پیش
    22:02
    زن جوان، پير عابدي را ديد كه كنار درختی ايستاده و رویش بسوی آسمان بود و داشت چیزی زیر لب زمزمه می کرد. بعد از اينكه زمزمه اش و یا راز و نیازش با آسمان به پایان رسید، لبخند محبت‌‌ آميزي به او زد و روي ...

    زن جوان...

    17:57
    • 3

    • 8 ماه پیش
    17:57
    • 6

    • 10 ماه پیش
    چه مدت به آن شكل نشست، نمي‌دانست، حساب زمان از دستش رفته بود.  با احساس خواب رفتگي بدنش بخود آمد. حركتي بخود داد تا كمي دست و پايش از آن حالت سوزش رها شوند. جا خيلي ...

    چه مدت به آن شكل نشست، نمي‌دانست، حسا...

    20:15
    • 6

    • 10 ماه پیش
    20:15
    • 8

    • 10 ماه پیش
    زن ناخودآگاه مثل يك عروسك كوكي دوباره به سوراخ نزديك شد و چشم بر آن گذاشت. اثري از آن تالار نبود، به جاي آن راهروي فراخ درازي جلوي چشمش ظاهر شد كه انتهايش معلوم نبود به كجا و يا به چه چ...

    زن ناخودآگاه مثل يك عروسك كوكي دوباره به س...

    11:14
    • 8

    • 10 ماه پیش
    11:14
    • 7

    • 11 ماه پیش
    زن به اطراف خود نگاه كرد. مرد راست مي گفت. دو كيسه كنار دستش بود. زود از توي يكي از آنها شيشه ديگري آب در آورد و با ولع تمام نصف آن را نوشيد. بعد به بررسي محتويات توي كيسه پرداخت. مواد غذايي بودن...

    زن به ا...

    10:01
    • 7

    • 11 ماه پیش
    10:01
    • 13

    • 11 ماه پیش
    ناباوري اينكه در اين اتاق كوچك چوبي بدون در و پنجره گرفتار شده است چنان ضربه سنگيني برايش بود كه از حال رفت.  در فاصله هاي بيهوشي و هوشياري صداي كشيده شدن چيزي روي چ...

    ناباوري اينكه در اين اتاق كوچك چوبي بدون د...

    09:51
    • 13

    • 11 ماه پیش
    09:51
    • 14

    • 11 ماه پیش
    ...با صداي هق هق از خواب پريد. لرزشي كه از گريه ممتد بدنش را فرا گرفته بود هنوز موج وار بر پوستش مي لغزيد. پاهايش را روي شكم جمع كرد و مانند طفلي بي پناه دستانش را حلقه وار به دور خود پ...

    ...با صداي هق هق از خواب پريد. لرزشي كه از گريه...

    16:34
    • 14

    • 11 ماه پیش
    16:34
    رایبود واقعا خیلی حرفه ای به کارش برخورد می کرد. ادنیسا با توضیحات او با « خلق و خوی» تعدادی از گیاهان آشنا شد که رفتارشان خیلی شبیه آدمها بود. از آنجا که رایبود دیروز هزینه ناهار را پرداخت کرده بود، ...

    رایبود ...

    13:21
    • 8

    • 1 سال پیش
    13:21
    راننده از توی آینه نگاهی به ادنیسا انداخت و لبخند زد و زیر لب چیزی زمزمه کرد. اما قبل از اینکه او بتواند جویای علت لبخند راننده و اینکه شاید فکر کرده او کمی «در دنیای دیگری سیر می کند» بشود، رایبود نف...

    راننده ...

    10:31
    • 8

    • 1 سال پیش
    10:31
    هنوز آن را نديده بود ولي پاهايش به سمت آن در حركت بود و وقتي ديدش آه از نهادش برآمد. زانوانش به لرزه درآمد و توي دلش غوغایی برپا بود که بقول يكي "انگار چنگ انداخته بود به رگ و پی قلبش". ولي هر چه بود،...

    هنوز آن را نديده بود ولي پاهايش به سمت آن در حر...

    14:12
    • 12

    • 1 سال پیش
    14:12
    ...يكي بود يكي نبود، توي اين دنياي بزرگ فيلي بود و فنجاني كه گاهي خوش بودند و گاهي غمگين، گاهي خوشي فيل، فنجان را لبريز مي‌كرد و شادی ببار مي‌آورد و گاهي غم فنجان، فيل را هم از پا در مي‌آورد. دوستي و ...

    ...يكي ...

    11:54
    • 10

    • 1 سال پیش
    11:54
    • 10

    • 1 سال پیش
    امواج سهمگين و سياه با شدت تمام به فانوس دريايي مي‌خورد، شدت باد آنقدر زياد بود كه هر جنبنده‌اي را پرنده مي‌كرد. كشتي روي امواج خروشان سعي مي‌كرد شناور باشد و در دل دريا جا نگيرد. فاصله چنداني با اسكل...

    امواج سهمگين و سياه با شدت تمام به فانوس دريايي...

    07:58
    • 10

    • 1 سال پیش
    07:58
    • 21

    • 1 سال پیش
    زلزله‌اي مهيب رخ داد. نيمه شب بود. در اين كابوس زن به سمت كودك خردسالش هجوم برد و او را در آغوش خود پناه داد و به سمت در خيز برداشت، اما خبري از در نبود، خبري از ديوار نبود، خانه بمانند غاري گرسنه دها...

    زلزله‌اي مهيب رخ داد. نيمه شب بود. در اين كابوس...

    05:44
    • 21

    • 1 سال پیش
    05:44
    تصميم خودش را گرفته بود و ديگر هيچ چيز نمي توانست مانع از رفتن او بشود، اما مشكل أن بود كه هيچكس نبايد از مقصد اصلي او باخبر شود. اگر بفهمند كه او قصد چه كاري را دارد حتما سعي خواهند كرد او را من...

    تصميم خ...

    07:25
    • 16

    • 1 سال پیش
    07:25
    shenoto-ads
    shenoto-ads