با آرامشی که هیچ واژهای توانِ گفتنش رو نداره…به دیدار معبود رفتم....
با آرامشی که هیچ واژهای توانِ گفتنش رو نداره…به د...
05:25
9
7 ماه پیش
05:25
خانهای با پنجره چوبی
15
7 ماه پیش
مادر فقط گفت:خدا… خودش بهتر میدونه....
مادر فقط گفت:خدا… خودش بهتر میدونه.
05:50
15
7 ماه پیش
05:50
آقا نصیر
12
7 ماه پیش
اون شبِ خرداد شصتویک،تو چند ثانیه فهمیدیمایثار یعنی خودتو انتخاب نکنی…...
اون شبِ خرداد شصتویک،تو چند ثانیه فهمیدیمایثار یع...
05:58
12
7 ماه پیش
05:58
مربی خشن، دوستی مهربان
8
7 ماه پیش
فکر میکردم مربی تخریب باید ترسناک باشه…اما آقا نصیر اومده بود که یاد بگیریم، نه اینکه بترسیم....
فکر میکردم مربی تخریب باید ترسناک باشه…اما آقا نص...
06:00
8
7 ماه پیش
06:00
اتاق کوچک بسیج
6
7 ماه پیش
بین وسایل خاکگرفتهی اتاق بسیج،سه نوار کاست قدیمی پیدا شد…روی هر سه فقط یه اسم بود:«آقا نصیر»...
بین وسایل خاکگرفتهی اتاق بسیج،سه نوار کاست قدیمی...
03:48
6
7 ماه پیش
03:48
دختری به نام ایران
11
10 ماه پیش
کیف مدرسهاش افتاده بود اون طرف تردفتر ریاضیش بازآخرین صفحهیه مسئله ناتمامیه رویای ناتمام...
کیف مدرسهاش افتاده بود اون طرف تردفتر ریاضیش بازآ...
05:49
11
10 ماه پیش
05:49
دختر ایران
21
11 ماه پیش
همه چیز با یک صبح معمولی شروع شد. بوی نون تازه، صدای بچهها، پنجرهای که رو به خیابون باز میشد و من که فکر میکردم زندگی همینقدر ساده و امنه. دانشگاه، کتابها، گپهای کنار قهوه، خندههای بیهدف… همه...
همه چیز با یک صبح معمولی شروع شد. بوی نون تازه، صد...
06:27
21
11 ماه پیش
06:27
او مثل خودش بود
20
1 سال پیش
در همه تاریخ آدمهایی میآیند و میروند تکرار نشدنی.آدمهایی که رفتنشان گران تمام میشود.آدمهایی که مثل ندارند.مثل خودشانند....
در همه تاریخ آدمهایی میآیند و میروند تکرار نشدن...
06:58
20
1 سال پیش
06:58
جامانده
23
1 سال پیش
تلویزیون روشن بود، اما انگار چیزی نمیدیدم. فقط صدایی که تو سرم پیچید و همهچیز رو بهم ریخت. خاطرات مثل موج میاومدن و میرفتن، و صدای درونم هی میپرسید: 'اگه بیشتر حواست بود، چی میشد؟' نمیدونم چی س...
تلویزیون روشن بود، اما انگار چیزی نمیدیدم. فقط صد...
06:45
23
1 سال پیش
06:45
کتاب آسمانی
11
1 سال پیش
در سکوت سنگین سالن سازمان ملل، صدایی برخاست که تاریخ و ایمان را در خود جا داده بود. آقاسید با کتابی در دست، وزنهای فراتر از کلمات را به دوش کشید: حقیقت شهدا و امید به آینده. لحظهای که همه نگاهها به...
در سکوت سنگین سالن سازمان ملل، صدایی برخاست که تار...
05:03
11
1 سال پیش
05:03
بغضی در گلو
36
1 سال پیش
خرمشهر آزاد شد، اما در میان شادیها، دلی که عزیزی را از دست داده باشد، هنوز سنگین است. محمد برای رفیقش فرهاد زمزمه میکند، برای آرزوهایی که رفتند و برای لبخندهایی که در آسمان جاودانه شدند....
خرمشهر آزاد شد، اما در میان شادیها، دلی که عزیزی ...
03:45
36
1 سال پیش
03:45
بهش میگن آقاسید!
35
1 سال پیش
در دل خاکریزها و زیر باران گلولهها، دوستی، ایمان و شهادت معنای تازهای پیدا میکنند. این اپیزود، روایت محمد از روزی است که فرهاد برای همیشه یک قدم جلوتر ماند......
در دل خاکریزها و زیر باران گلولهها، دوستی، ایمان ...
06:17
35
1 سال پیش
06:17
درد دوری
22
1 سال پیش
گاهی دل کندن از عزیزترینها سختترین امتحان دنیاست... وقتی فرزندت را به دست تقدیر میسپاری و تنها دلگرمیات این است که خدا و مادر حضرت زهرا حواسشان به او هست....
گاهی دل کندن از عزیزترینها سختترین امتحان دنیاست...
07:03
22
1 سال پیش
07:03
کفش در آغوش (E4 Layli)
17
1 سال پیش
عادی ترین حالتها، روتین ترین کارها، معمولترین حرفها، برای کسی که عاشق است؛ غیر معمول ترین است...برای کسی که حل شده در محبت زهرا، دیگر عادی و معمولی و روتین معنایی ندارد... همهچیز تورا به یاد او م...
عادی ترین حالتها، روتین ترین کارها، معمولترین حر...
10:10
17
1 سال پیش
10:10
ارثیهی مادری (E3 Layli)
18
1 سال پیش
ما بچههای مادری هستیم که میراثش ریشه کرده در باورهایمان.مادری که ایستادن تا آخرین نفس و دفاع از حق را برایمان به ارث گذاشت.مادری که از مادری و زنانگی اش چیزی کم نگذاشت برای مقاومت.ما بچههای همان ماد...
ما بچههای مادری هستیم که میراثش ریشه کرده در باور...
08:35
18
1 سال پیش
08:35
بذر مادر (E2 Layli)
25
1 سال پیش
ما همه بچههای مادری هستیم که در دل تک تکمان بذری کاشته است.بذر ایستادگی، بذر جرئت و جسارت، بذر ماندن بر سر حق.به بذرهایمان که نگاه میکنیم، غیرت میجوشد....
ما همه بچههای مادری هستیم که در دل تک تکمان بذری ...
04:58
25
1 سال پیش
04:58
قصهی دیو (E1 Layli)
20
1 سال پیش
خورشید سوزانِ خاموش شدهام؛نمیدانم آیا باز خدا تو را در پوستهی انسانی دیگر به من نشان خواهد داد؟ نمیدانم آیا باز میتوانم در عطر خوش وجود تو، زندگی کنم؟چشم باز میکنم و تو را میبینم، تو را که نیست...
خورشید سوزانِ خاموش شدهام؛نمیدانم آیا باز خدا تو...
03:21
20
1 سال پیش
03:21
خروج قانونی
21
2 سال پیش
اولین بار بود که بعد از شنیدنِ خبرِ تأخیرِ دو ساعتهی پرواز، خوشحال میشدم.انگار خون دوباره با قدرت توی رگهایم، دوید.مثل کشتی گیری که حریفش خیال میکند ضربه فنیاش کرده و فیلمش رفته برای بازبینی و حالا ...
اولین بار بود که بعد از شنیدنِ خبرِ تأخیرِ دو ساعت...
07:49
21
2 سال پیش
07:49
رسم فرزانگی
26
2 سال پیش
شوق ادامه مسیر بود یا اثر چای عراقی یا این شلوغ کاری موتورِ کولر آبی موکب نمیدانم اما خواب آن لحظه هیچ نسبتی با چشمهایم نداشت.تقدیم به روح بزرگ مرحوم فرزانه پزشکی؛ که راه و رسم فرزانگی را به ما آموخ...
شوق ادامه مسیر بود یا اثر چای عراقی یا این شلوغ کا...
09:17
26
2 سال پیش
09:17
همسفری به نام آرمان
23
2 سال پیش
شده بودم سمجترین دختر دنیا، رفته بودم تا خود اداره گذرنامه پیگیر شده بودم که چرا گذرنامهام تا حالا نرسیده پیگیر شده بودم و ایستاده بودم و ناامیدانه نگاه کرده بودم.فکرش را نمیکردم ثانیههای آخر همان...
شده بودم سمجترین دختر دنیا، رفته بودم تا خود ادار...
06:42
23
2 سال پیش
06:42
اولین و آخرین دیدار (اپیزود اول دمادم)
25
2 سال پیش
یک چهره آشنا، قبای طوسی به تن، بیعبا، بیعمامه، در حالتی که انگار بخواهند عاشقی را از معشوقش جدا کنند داشت از حرم خارج میشد....
یک چهره آشنا، قبای طوسی به تن، بیعبا، بیعمامه، ...
05:28
25
2 سال پیش
05:28
شیشهی شمر
23
2 سال پیش
شمر، بقچه لباسهای تعزیه در دست، جلوی ما میرفت. اصغر را نمیدانم اما من احساس گنگی داشتم. هم از او میترسیدم، هم دوست داشتم سرعتم را زیاد کنم و از او جلو بزنم تا قیافه واقعیاش را ببینم.مردمی که از ک...
شمر، بقچه لباسهای تعزیه در دست، جلوی ما میرفت. ا...
17:10
23
2 سال پیش
17:10
مرد کویر کجا گریه میکند؟ (روایت سوم رستخیز)
15
2 سال پیش
مرد کویر اهل گریه نیست. مثل آسمونش. مصیبت حسین و اصحابش خون به دل ما میکنه، کمر میشکنه، موی سر سفید میکنه اما اشک درنمیآره....
مرد کویر اهل گریه نیست. مثل آسمونش. مصیبت حسین و ا...
19:32
15
2 سال پیش
19:32
مرشد و اشقیا (روایت دوم رستخیز)
12
2 سال پیش
آقا یوسف وسط میدان ایستاده است. سبزپوش، زرهپوشیده، با شمشیر و چکمه و کلاهخود. لحظهای بعد سوار اسب میشود و چون شیری که در رمه افتد، دشمن را میپراکند. هر بار که به جای خودش بازمیگردد، لاحول و لا قو...
آقا یوسف وسط میدان ایستاده است. سبزپوش، زرهپوشیده...
21:48
12
2 سال پیش
21:48
نذر کردن نبض دوم (روایت اول رستخیز)
18
2 سال پیش
«توی تاریکی که چشممان بهش عادت کرده بود نگاه خیره و پر از سؤالش را میدیدم. گفت «دو تا نبض داری. یعنی…» نمیدانم جوابش را از لبخندم گرفت یا از اشکهایی که یک دفعه راه افتاده بود روی گونهام. راز چهل...
«توی تاریکی که چشممان بهش عادت کرده بود نگاه خیره...
38:16
18
2 سال پیش
38:16
خانه دوست
17
2 سال پیش
آسمان خدا هر روز خیابانی برای عبور و مرور پرنده هاست . پرنده هایی که هر کدام شان مثل ما آدم ها ممکن است قصه و غصه خودشان را داشته باشند . این ایام روی زمین به خاطر مولای متقیان هرکسی با هر حکایتی تمام...
آسمان خدا هر روز خیابانی برای عبور و مرور پرنده ها...
07:00
17
2 سال پیش
07:00
مردی در مه
64
2 سال پیش
مه پوشاننده است و رازدارو حرکت در آن ارادهای قوی طلب میکندمرد روزهای مه آلود بودمردی که این راه را پیمود...
مه پوشاننده است و رازدارو حرکت در آن ارادهای قوی ...
07:11
64
2 سال پیش
07:11
فرق میکرد
26
2 سال پیش
هميشه گفتهاند هر سلامي يك خداحافظي دارد. و هر وصالي يك فراقي. اما نگفتهاند گاهي وقتها براي بعضي آدمها سلامها ميايند، ميمانند، ماندگار ميشوند و سايهشان مستدام ميشود روي سر آن آدمها. همانهايي كه...
هميشه گفتهاند هر سلامي يك خداحافظي دارد. و هر وصا...
05:24
26
2 سال پیش
05:24
قصه ابکر
23
2 سال پیش
«هميشه بدون؛ من كنارتم. اگر خودم هم نباشم، قلبم كنارته.»مدتهاست كه پدران و مادران فلسطینی حتی هنگام محبت به كودكشان هم نگران رفتناند. رفتن، نماندن، نبودن. مدت زيادیست كه كسی در اين ديار با خيال راح...
«هميشه بدون؛ من كنارتم. اگر خودم هم نباشم، قلبم كن...
17:54
23
2 سال پیش
17:54
قصه شمیس
20
2 سال پیش
درد گرسنگی، رنج جنگزدگی، تیرآهن، سنگ، خون و آواربه راستی که کدامیک را باید مرهم بگذارد؟باید حواسش به درد خودش باید یا برادرانش را دلداری دهد؟*قصهای از تکهپارههای قلب شمیس؛ دختری از دیار یمنکه گرفت...
درد گرسنگی، رنج جنگزدگی، تیرآهن، سنگ، خون و آوارب...
23:47
20
2 سال پیش
23:47
ویروس چهار روزه
25
2 سال پیش
ميان شادیهايمان بود كه رفت. داشتيم زندگيمان را ميكرديم كه يكهو ديديم هرچه نشان حيات دارد پر كشيده از وسط خانه-زندگیمان. وقتی رفت، يك بغض افتاد به جان گلوهايمان، انگار كه همان كوهی كه بعد از او از د...
ميان شادیهايمان بود كه رفت. داشتيم زندگيمان را م...
11:42
25
2 سال پیش
11:42
پناه
60
2 سال پیش
مادر هيچوقت دست فرزندش را رها نميكند. چه در راههای پرپيج و خم اين زمين خاكی و چه در راههای وسيع آسمان…تقديم به مادرانی كه مادرانگیشان پرتويی بود نشأت گرفته از شمسِ فروزانِ مادرانگیهای او(س)، از دف...
مادر هيچوقت دست فرزندش را رها نميكند. چه در راهها...
06:44
60
2 سال پیش
06:44
قصه ضحی
33
2 سال پیش
ضحي يعني سپيده دم. يعني آن بارقهٔ نوري كه پس از شبي تاريك ديدگان را روشن ميكند…داستاني كه خواهيد شنيد، روايتيست از شبي تاريك كه در پس آن افتابي سر برمياورد…مجموعه "حنين"خواستند شوق و حزن را، اميد و غ...
ضحي يعني سپيده دم. يعني آن بارقهٔ نوري كه پس از شب...
28:47
33
2 سال پیش
28:47
انیس (قسمت پنجم لیلی)
19
2 سال پیش
حالا كسي تنها، در خانهاي پر از خالي نشسته و او هم مانند علي(ع) فكر ميكند بعد از زهرايش چطور زنده بماند…لیل یعنی شب؛ و لیلی یعنی شب من!روضههای پنجگانهای که قرار است بشنوید، حکایتیست از لیلی که بر ل...
حالا كسي تنها، در خانهاي پر از خالي نشسته و او هم...
04:45
19
2 سال پیش
04:45
نور (قسمت چهارم لیلی)
18
2 سال پیش
بهتر است چيزي نگويم. از سنگيني قلب علي(ع) گفتن در روز شهادت زهرايش، آنطور كه حقش ادا شود، كار هركسي نيست. شايد امشب ماه، تنها مَحْرم غصههاي دلش باشد…لیل یعنی شب؛ و لیلی یعنی شب من!روضههای پنجگانها...
بهتر است چيزي نگويم. از سنگيني قلب علي(ع) گفتن در ...
07:40
18
2 سال پیش
07:40
اشک شمع (قسمت سوم لیلی)
25
2 سال پیش
چشمها عادت ميكنند. گوشها عادت ميكنند. آدمها هم. عادت به تاريكي اما فاجعه ميآفريند. تاريخ، مرثيهخوانِ بيتفاوتي مردمانيست كه با عادت خويش به تاريكي، نوري را در عالم به خاموشي سپردند...لیل یعنی شب...
بيمردمي بد درديست.مردم كه نباشند، علي(ع) در كنار قبر زهرايش محكوم ميشود به سكوت. مردم كه نباشند، غريبانهترين تشييع تاريخ ميشود تشييع امالكائنات. اين روايت، مرثيهايست از جاي خالي مردم در كنار اما...
بيمردمي بد درديست.مردم كه نباشند، علي(ع) در كنار...
05:46
35
2 سال پیش
05:46
روز روشن (قسمت اول لیلی)
28
2 سال پیش
مامانجون خیلی ناگهانی رفت...زود بود هنوز؛ اما رفته بود!لیل یعنی شب؛ و لیلی یعنی شب من!روضههای پنجگانهای که قرار است بشنوید، حکایتیست از لیلی که بر لیلی علی(ع) سایه گستراند......
مامانجون خیلی ناگهانی رفت...زود بود هنوز؛ اما رفت...
03:10
28
2 سال پیش
03:10
شمع روشنگری
50
2 سال پیش
كه تا وقتي تاريكي هست، نوري هست و تا زماني كه شب سايه بر عالم انداخته شمع، رسالت ماست. كه اگر من، كه اگر تو، هركدام شمعي روشن كنيم؛ يكيمان در مدرسه، يكيمان در دانشگاه، يكي در خانه و ديگري در ميان كو...
كه تا وقتي تاريكي هست، نوري هست و تا زماني كه شب س...
09:19
50
2 سال پیش
09:19
توضیحات
ما در «راد آوا» میزبان شما هستیم تا با ندای جوانمردی، آگاهی را به شما هدیه دهیم.