با آرامشی که هیچ واژهای توانِ گفتنش رو نداره…
به دیدار معبود رفتم.
اولین نفر کامنت بزار
مادر فقط گفت:
خدا… خودش بهتر میدونه.
اون شبِ خرداد شصتویک،
تو چند ثانیه فهمید...
فکر میکردم مربی تخریب باید ترسناک باشه…
...
بین وسایل خاکگرفتهی اتاق بسیج،
سه نوار ...
کیف مدرسهاش افتاده بود اون طرف تر
دفتر ر...
همه چیز با یک صبح معمولی شروع شد. بوی نون تازه،...
در همه تاریخ آدمهایی میآیند و میروند تکرار ن...
تلویزیون روشن بود، اما انگار چیزی نمیدیدم. فقط...
در سکوت سنگین سالن سازمان ملل، صدایی برخاست که ...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است