فکر میکردم مربی تخریب باید ترسناک باشه…اما آقا نصیر اومده بود که یاد بگیریم، نه اینکه بترسیم....
فکر میکردم مربی تخریب باید ترسناک باشه…اما آقا نص...
06:00
8
7 ماه پیش
06:00
اتاق کوچک بسیج
6
7 ماه پیش
بین وسایل خاکگرفتهی اتاق بسیج،سه نوار کاست قدیمی پیدا شد…روی هر سه فقط یه اسم بود:«آقا نصیر»...
بین وسایل خاکگرفتهی اتاق بسیج،سه نوار کاست قدیمی...
03:48
6
7 ماه پیش
03:48
دختری به نام ایران
11
10 ماه پیش
کیف مدرسهاش افتاده بود اون طرف تردفتر ریاضیش بازآخرین صفحهیه مسئله ناتمامیه رویای ناتمام...
کیف مدرسهاش افتاده بود اون طرف تردفتر ریاضیش بازآ...
05:49
11
10 ماه پیش
05:49
دختر ایران
21
11 ماه پیش
همه چیز با یک صبح معمولی شروع شد. بوی نون تازه، صدای بچهها، پنجرهای که رو به خیابون باز میشد و من که فکر میکردم زندگی همینقدر ساده و امنه. دانشگاه، کتابها، گپهای کنار قهوه، خندههای بیهدف… همه...
همه چیز با یک صبح معمولی شروع شد. بوی نون تازه، صد...
06:27
21
11 ماه پیش
06:27
او مثل خودش بود
20
1 سال پیش
در همه تاریخ آدمهایی میآیند و میروند تکرار نشدنی.آدمهایی که رفتنشان گران تمام میشود.آدمهایی که مثل ندارند.مثل خودشانند....
در همه تاریخ آدمهایی میآیند و میروند تکرار نشدن...
06:58
20
1 سال پیش
06:58
جامانده
23
1 سال پیش
تلویزیون روشن بود، اما انگار چیزی نمیدیدم. فقط صدایی که تو سرم پیچید و همهچیز رو بهم ریخت. خاطرات مثل موج میاومدن و میرفتن، و صدای درونم هی میپرسید: 'اگه بیشتر حواست بود، چی میشد؟' نمیدونم چی س...
تلویزیون روشن بود، اما انگار چیزی نمیدیدم. فقط صد...
06:45
23
1 سال پیش
06:45
کتاب آسمانی
11
1 سال پیش
در سکوت سنگین سالن سازمان ملل، صدایی برخاست که تاریخ و ایمان را در خود جا داده بود. آقاسید با کتابی در دست، وزنهای فراتر از کلمات را به دوش کشید: حقیقت شهدا و امید به آینده. لحظهای که همه نگاهها به...
در سکوت سنگین سالن سازمان ملل، صدایی برخاست که تار...
05:03
11
1 سال پیش
05:03
بغضی در گلو
36
1 سال پیش
خرمشهر آزاد شد، اما در میان شادیها، دلی که عزیزی را از دست داده باشد، هنوز سنگین است. محمد برای رفیقش فرهاد زمزمه میکند، برای آرزوهایی که رفتند و برای لبخندهایی که در آسمان جاودانه شدند....
خرمشهر آزاد شد، اما در میان شادیها، دلی که عزیزی ...
03:45
36
1 سال پیش
03:45
بهش میگن آقاسید!
35
1 سال پیش
در دل خاکریزها و زیر باران گلولهها، دوستی، ایمان و شهادت معنای تازهای پیدا میکنند. این اپیزود، روایت محمد از روزی است که فرهاد برای همیشه یک قدم جلوتر ماند......
در دل خاکریزها و زیر باران گلولهها، دوستی، ایمان ...