Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ

© PersianBMS 2019
    8
    میانگین پخش
    684
    تعداد پخش
    3
    دنبال کننده

    Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ

    © PersianBMS 2019
    8
    میانگین پخش
    684
    تعداد پخش
    3
    دنبال کننده

    فصل ۲ - قسمت ۳۴ - با هم بیندیشیم (بخش پایانی)...
    فصل ۲ - قسمت ۳۴ - با هم بیندیشیم (بخش پایانی)
    12:03:00
    • 7

    • 3 سال پیش
    12:03:00
    فصل ۲ - قسمت ۳۳ - عشقی تا همیشه تاریخ...
    فصل ۲ - قسمت ۳۳ - عشقی تا همیشه تاریخ
    11:45:00
    • 8

    • 3 سال پیش
    11:45:00
    فصل ۲ - قسمت ۳۲ - آن روز که سیاهی تبریز را فرا گرفت...
    فصل ۲ - قسمت ۳۲ - آن روز که سیاهی تبریز را فرا گرف...
    12:06:00
    • 5

    • 3 سال پیش
    12:06:00
    فصل ۲ - قسمت ۳۱ - آخرین بازگشت به تبریز...
    فصل ۲ - قسمت ۳۱ - آخرین بازگشت به تبریز
    13:42:00
    • 11

    • 3 سال پیش
    13:42:00
    فصل ۲ - قسمت۳۰ - زینب دختری از نسل شجاعان تاریخ ایران...
    فصل ۲ - قسمت۳۰ - زینب دختری از نسل شجاعان تاریخ ای...
    12:37:00
    • 13

    • 3 سال پیش
    12:37:00
    فصل ۲ - قسمت ۲۹ - در حصار قلعه‌ها...
    فصل ۲ - قسمت ۲۹ - در حصار قلعه‌ها
    12:03:00
    • 10

    • 3 سال پیش
    12:03:00
    ماندانا: با خودم فکر می کنم من ملاحسین رو بیشتر از همه دوست دارم، اما این محمد علی زنوزی هم که در هنگام مرگ انیس حضرت باب می شه ، به نظرم قهرمان دوست داشتنی ایه، منتهی یه جوری که مخصوص خودشه....
    ماندانا: با خودم فکر می کنم من ملاحسین رو...
    19:30
    • 9

    • 3 سال پیش
    19:30
    ماندانا: در تبریز برای حضرت باب جایی در نظر گرفتن که خیلی دور از شهر بود، به این امید که ازاشتیاق مردم برای دیدن حضرت باب کم کنن. روزی که حضرت باب رو برای محاکمه می بردن، مامورین به زحمت تو...
    ماندانا: در تبریز برای حضرت باب جایی در ن...
    21:16
    • 8

    • 4 سال پیش
    21:16
    فصل ۲ - قسمت ۲۶ - یک پارچه آتش...
    فصل ۲ - قسمت ۲۶ - یک پارچه آتش
    12:07:00
    • 10

    • 4 سال پیش
    12:07:00
    نبیل: هنوز ملاحسین به تبریز نرسیده بود که شنید حضرت باب را به قلعه چهریق منتقل کرده اند. وقت خداحافظی حضرت باب به ملاحسین فرموده بودند: تو از خراسان تا اینجا تمام راه را پیاده پیمودی، اینک نی...
    نبیل: هنوز ملاحسین به تبریز نرسیده بود که...
    21:13
    • 7

    • 4 سال پیش
    21:13
    فصل ۲ - قسمت ۲۴ - طاهره، قره العین...
    فصل ۲ - قسمت ۲۴ - طاهره، قره العین
    13:30:00
    • 24

    • 4 سال پیش
    13:30:00
    ترنم: طاهره از طریق پسر خاله اش، ملا جواد برغانی با عقاید شیخیه آشنا می شه و کتاب های سید کاظم و شیخ احمد رو می خونه و عقایدشون رو می پذیره و حتی رساله ای هم در اثبات عقاید شیخیه می نویسه. م...
    ترنم: طاهره از طریق پسر خاله اش، ملا جواد...
    19:49
    • 5

    • 4 سال پیش
    19:49
    ترنم: من یه چیزی خوندم که می دونم خیلی دوست داری برات تعریف کنم، برای همین هم کلی یادداشت برداشتم که چیزی یادم نره. ماندانا: خوب بگو چی خوندی. ترنم : درباره بانویی خوندم که مثل یه ستاره بود ...
    ترنم: من یه چیزی خوندم که می دونم خیلی دو...
    19:49
    • 7

    • 4 سال پیش
    19:49
    فصل ۲ - قسمت ۲۱ – قلعه‌ای دور بر فراز کوه‌های بلند...
    فصل ۲ - قسمت ۲۱ – قلعه‌ای دور بر فراز کوه‌های بلند
    12:49:00
    • 6

    • 4 سال پیش
    12:49:00
    فصل ۲ - قسمت ۲۰ - گوهر یگانه‌ای که در تبریز بود...
    فصل ۲ - قسمت ۲۰ - گوهر یگانه‌ای که در تبریز بود
    12:23:00
    • 3

    • 4 سال پیش
    12:23:00
    فصل ۲ - قسمت ۱۹ - آن شب اسرارآمیز در روستای کلین...
    فصل ۲ - قسمت ۱۹ - آن شب اسرارآمیز در روستای کلین
    12:42:00
    • 13

    • 4 سال پیش
    12:42:00
    نبیل: گرگین خان محمد بیک چاپارچی را مامور کرد و به او سفارش کرد که: مراقب باش هیچ کس باب را نشناسد، حتی سوارانی که با تو هستند نباید بدانند که این شخص کیست و اگر کسی پرسید، بگو شخص تاجری است...
    نبیل: گرگین خان محمد بیک چاپارچی را مامور...
    21:16
    • 16

    • 4 سال پیش
    21:16
    ترنم: خوب تو دیشب به کجا رسیدی؟ ماندانا: دیشب جناب نبیل تعریف کردن که چطور حضرت باب به اصفهان رفتن و مردم اصفهان چه استقبال خوبی از ایشون کردن. حتی منوچهرخان معتمدالدوله، حاکم اصفهان، توی ج...
    ترنم: خوب تو دیشب به کجا رسیدی؟ ماندانا:...
    19:43
    • 1

    • 4 سال پیش
    19:43
    فصل ۲ - قسمت ۱۶ - میهمان‌نوازی مردم اصفهان...
    فصل ۲ - قسمت ۱۶ - میهمان‌نوازی مردم اصفهان
    12:47:00
    • 5

    • 4 سال پیش
    12:47:00
    فصل ۲ - قسمت ۱۵ - بلای ناگهانی...
    فصل ۲ - قسمت ۱۵ - بلای ناگهانی
    13:15:00
    • 6

    • 4 سال پیش
    13:15:00
    فصل ۲ - قسمت ۱۴ - مجتهدی که گوهرشناس بود...
    فصل ۲ - قسمت ۱۴ - مجتهدی که گوهرشناس بود
    12:05:00
    • 6

    • 4 سال پیش
    12:05:00
    نبیل: سلطان ایران در آن زمان محمد شاه بود و برای تحقیق در امر حضرت باب، سید یحیی دارابی را که از دانشمندان زمان خود بود به شیراز فرستاد تا از حقیقت مساله آگاه شود و نتیجه را برای او بفرستد. ...
    نبیل: سلطان ایران در آن زمان محمد شاه بود...
    22:47
    • 8

    • 4 سال پیش
    22:47
    فصل ۲ - قسمت ۱۲ - کسانی که ایمان آوردند...
    فصل ۲ - قسمت ۱۲ - کسانی که ایمان آوردند
    13:52:00
    • 9

    • 4 سال پیش
    13:52:00
    فصل ۲ - قسمت ۱۱ - در مسجد وکیل شیراز...
    فصل ۲ - قسمت ۱۱ - در مسجد وکیل شیراز
    11:09:00
    • 10

    • 4 سال پیش
    11:09:00
    نبیل: به حسین خان گفتند : «حالا ملا صادق خراسانی پیرو این دین شده و بدون هیچ ترس و واهمه ای مردم را به دین باب دعوت می کند و پیروی از او را از واجبات اولیه می شمرد.» حسین خان که این سخنان...
    نبیل: به حسین خان گفتند : «حالا ملا ص...
    16:38
    • 4

    • 4 سال پیش
    16:38
    فصل ۲ - قسمت ۹ – مراسم حج...
    فصل ۲ - قسمت ۹ – مراسم حج
    13:42:00
    • 4

    • 4 سال پیش
    13:42:00
    فصل ۲ - قسمت ۸ – عشق و وفاداری...
    فصل ۲ - قسمت ۸ – عشق و وفاداری
    14:26:00
    • 6

    • 4 سال پیش
    14:26:00
    فصل 2 - قسمت ۷ – سفرهای ملاعلی بسطامی و ملاحسین بشرویه‌ای...
    فصل 2 - قسمت ۷ – سفرهای ملاعلی بسطامی و ملاحسین بش...
    12:54:00
    • 4

    • 4 سال پیش
    12:54:00
    ماندانا : جناب نبیل زیاد توضیح ندادن. همین گفتن که حضرت باب ازدواج کردن. حالا توضیحش رو تو بده. ترنم : خوب. اسم همسر حضرت باب خدیجه سلطان بیگم بوده که می شده دختر عموی مادر حضرت باب. ماندانا ...
    ماندانا : جناب نبیل زیاد توضیح ندادن. همی...
    21:21
    • 15

    • 4 سال پیش
    21:21
    فصل ۲ - قسمت ۵ – تجارت و عبادت...
    فصل ۲ - قسمت ۵ – تجارت و عبادت
    12:45:00
    • 10

    • 4 سال پیش
    12:45:00
    نبیل : حضرت باب به ملاحسین فرمودند : « شما اولین کسی هستید که به من مؤمن شده اید من باب الله هستم و شما باب الباب.» ماندانا : یعنی من دری به سوی خدا هستم و شما دری به سوی در. نبیل : حضرت باب ...
    نبیل : حضرت باب به ملاحسین فرمودند : « شم...
    21:39
    • 12

    • 4 سال پیش
    21:39
    فصل ۲ - قسمت ۳ – بشارت به ظهور در شرق...
    فصل ۲ - قسمت ۳ – بشارت به ظهور در شرق
    12:37:00
    • 10

    • 4 سال پیش
    12:37:00
    فصل ۲ - قسمت ۲ – بشارت‌دهندگان به ظهور حضرت باب...
    فصل ۲ - قسمت ۲ – بشارت‌دهندگان به ظهور حضرت باب
    12:13:00
    • 5

    • 4 سال پیش
    12:13:00
    ماندانا: یه وقت این تاریخ رو با بقیه ی تاریخ ها مقایسه نکنی. این یه تاریخ استثنائیه. مال یه دوره ی استثنائی از تاریخ ایران. یه دوره ی خیلی درخشان و پرماجرا. خوندن شو از امشب دوباره شروع می کن...
    ماندانا: یه وقت این تاریخ رو با بقیه ی تا...
    21:00
    • 9

    • 4 سال پیش
    21:00
    ماندانا: حالا دیدی تاریخ چیه؟ چی کار می کنه با آدم؟ حالا می فهمی چرا من اینقدر دوست دارم تاریخ بخونم؟! چون باعث می شه یه حس بهتری از ایرانی بودن خودم داشته باشم. ترنم: من همیشه به این که ایرو...
    ماندانا: حالا دیدی تاریخ چیه؟ چی کار می ک...
    15:11
    • 5

    • 5 سال پیش
    15:11
    ترنم: …امّا من زیاد تاریخ مدرسه رو دوست ندارم. به خاطر اینه که از چیزائی میگه که دوست ندارم، از کشت و کشتار و وحشی گری و قدرت طلبی و جنایت و شکست و سرافکندگی ماندانا: آره راست می گی، این چیزا...
    ترنم: …امّا من زیاد تاریخ مدرسه رو دوست ن...
    13:51
    • 6

    • 5 سال پیش
    13:51
    نبیل : زمستان سردی بود. جاده ها پوشیده از برف. کاروان ما در جایی که یک متر برف آمده بود از پیش رفتن باز ماند و به منزل و ایستگاه قبلی خود برگشت. اما من درنگ در اجرای مأموریت خودم را درست ندان...
    نبیل : زمستان سردی بود. جاده ها پوشیده از...
    18:20
    • 11

    • 6 سال پیش
    18:20
    فصل 1 - قسمت ۵۵ – نبیل، عاشق شوریده...
    فصل 1 - قسمت ۵۵ – نبیل، عاشق شوریده
    10:35:00
    • 6

    • 6 سال پیش
    10:35:00
    فصل 1 - قسمت ۵۴ – وصیت‌نامه حضرت بهاءالله...
    فصل 1 - قسمت ۵۴ – وصیت‌نامه حضرت بهاءالله
    11:35:00
    • 5

    • 6 سال پیش
    11:35:00
    فصل 1 - قسمت ۵۳ – آخرین سال‌ها و کتاب اقدس...
    فصل 1 - قسمت ۵۳ – آخرین سال‌ها و کتاب اقدس
    10:55:00
    • 15

    • 6 سال پیش
    10:55:00
    نبیل: در همین سال‌ها بود که همسر حضرت بهاءالله، آسیه خانم درگذشتند ماندانا: یعنی مادر حضرت عبدالبهاء، درسته؟ نبیل: بله ، مادر حضرت عبدالبهاء که نامشان عباس بود و جناب میرزا مهدی و یک دختر که ...
    نبیل: در همین سال‌ها بود که همسر حضرت بها...
    16:03
    • 8

    • 6 سال پیش
    16:03
    :نبیل: حضرت عبدالبهاء می فرمودند که این شخص مقابل دو زانوی مبارک نشست دست مبارک را بوسید، عرض کرد " چرا بیرون تشریف نمی برید؟" "فرمودند: "من مسجونم "گفت: " استغفرالله! کیست که بتواند شما را م...
    :نبیل: حضرت عبدالبهاء می فرمودند که این ش...
    15:10
    • 14

    • 6 سال پیش
    15:10
    ماندانا : خوب خدا رو شکر که بعد از اون همه مشکلات و سختی هایی که پشت سر هم به وجود اومد – اوّل سختی های خود زندان عکا و بعد هم مرگ جانخراش میرزا مهدی و بعد هم اون بحران ها بالاخره حضرت بهاءال...
    ماندانا : خوب خدا رو شکر که بعد از اون هم...
    21:35
    • 14

    • 6 سال پیش
    21:35
    .ماندانا: مثل این که دولت عثمانی جائی برای زندانی کردن حضرت بهاءالله پیدا نمی کرده و نمی دونسته چی کار کنه نبیل: این خانه آخر به حدی تنگ و کوچک بود که سیزده نفر از یاران از زن و مرد و بچه در ...
    .ماندانا: مثل این که دولت عثمانی جائی برا...
    16:21
    • 4

    • 6 سال پیش
    16:21
    ماندانا : …حالا هم که در دیانت بهائی که مال این عصر و دوره است دیگه طبقه روحانی وجود نداره. نبیل: بله، در جامعه بهائی همه امور و تصمیم‌گیری ها نه توسط یک طبقه خاص، بلکه از طریق شوراهائی انجام...
    ماندانا : …حالا هم که در دیانت بهائی که م...
    16:27
    • 7

    • 6 سال پیش
    16:27
    نبیل: بله، شاید بشود گفت حکومت واقعی در دست علما بود و پادشاهانی مثل ناصرالدین شاه فقط ظاهرا مسئولیّت کارها را به عهده داشتند. اما همین باعث می شد که همه سرزنش ها به طرف دولت و حکومت ایشان سر...
    نبیل: بله، شاید بشود گفت حکومت واقعی در د...
    16:11
    • 8

    • 6 سال پیش
    16:11
    نبیل: تا کجا گفته بودیم؟ تا آنجا که حضرت بهاءالله و اصحاب از ازمیر حرکت کردند. کشتی ایشان بعد از ازمیر به اسکندریه رفت و در آنجا کشتی را عوض کردند و به سوی حیفا به راه افتادند. در حیفا کشتی ل...
    نبیل: تا کجا گفته بودیم؟ تا آنجا که حضرت ...
    16:24
    • 12

    • 6 سال پیش
    16:24
    فصل 1 - قسمت ۴۵ – آخرین تبعید...
    فصل 1 - قسمت ۴۵ – آخرین تبعید
    10:20:00
    • 14

    • 6 سال پیش
    10:20:00
    نبیل: …بعضی از کاردارهای دولت های خارجی به دیدار حضرت بهاءالله رفتند و پیشنهاد کردند که با حکومت های خود صحبت کنند و اسباب رهائی آن حضرت را فراهم سازند ماندانا : حتما” قبول نکردن، نه؟ ایشون ه...
    نبیل: …بعضی از کاردارهای دولت های خارجی ب...
    16:23
    • 12

    • 6 سال پیش
    16:23
    فصل 1 - قسمت ۴۳ – ادرنه و اعلان عمومی امر الهی...
    فصل 1 - قسمت ۴۳ – ادرنه و اعلان عمومی امر الهی
    10:13:00
    • 12

    • 6 سال پیش
    10:13:00
    shenoto-ads
    shenoto-ads