ماندانا : این که می گی تو بازار وکیل کار می کردن، اما مگه تو بوشهر تجارت نمی کردن؟ تو تاریخ نبیل نوشته بوشهر؟
ترنم : درسته، اولش تو شیراز بودن. بعد از چند سال که تو بازار وکیل کار کردن، به بوشهر رفتن و اونجا ساکن شدن.
نبیل : حضرت باب به ملاحسین فرمودند : « شما اولین کسی هستید که به من مؤمن شده اید من باب الله هستم و شما باب الباب.»
ماندانا : یعنی من دری به سوی خدا هستم و شما دری به سوی در.
نبیل : حضرت باب ...
نبیل : حضرت باب به ملاحسین فرمودند : « شم...
21:39
62
6 سال پیش
21:39
فصل ۲ - قسمت ۳ – بشارت به ظهور در شرق
49
6 سال پیش
ماندانا : جالبه که خیلی از این مبشّرین خودشون ظهور حضرت باب رو نمی بینن.
ترنم : آره دیگه. حاج ملّا اسکندر خوئی و حاج ملّا علی اکبر مراغه ای هم در آذربایجان به ظهور حضرت باب بشارت می دادن.
مان...
ماندانا : جالبه که خیلی از این مبشّرین خو...
20:37
49
6 سال پیش
20:37
فصل ۲ - قسمت ۲ – بشارتدهندگان به ظهور حضرت باب
51
6 سال پیش
ماندانا : خوب بگو، تعریف کن. گفتی به غیر از شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی کسای دیگه ای هم بودن که به نزدیک بودن ظهور موعود بشارت می دادن، تو خیلی از شهرها و روستاهای ایران، حتی کشورهای دیگه...
ماندانا : خوب بگو، تعریف کن. گفتی به غیر ...
20:13
51
6 سال پیش
20:13
فصل 2 - قسمت ۱ – یک کتاب تازه
72
6 سال پیش
ماندانا: یه وقت این تاریخ رو با بقیه ی تاریخ ها مقایسه نکنی. این یه تاریخ استثنائیه. مال یه دوره ی استثنائی از تاریخ ایران. یه دوره ی خیلی درخشان و پرماجرا. خوندن شو از امشب دوباره شروع می کن...
ماندانا: یه وقت این تاریخ رو با بقیه ی تا...
21:00
72
6 سال پیش
21:00
فصل 1 - قسمت ۵۸ – چرا تاریخ میخوانیم؟ (بخش 2)
42
8 سال پیش
ماندانا: حالا دیدی تاریخ چیه؟ چی کار می کنه با آدم؟ حالا می فهمی چرا من اینقدر دوست دارم تاریخ بخونم؟! چون باعث می شه یه حس بهتری از ایرانی بودن خودم داشته باشم.
ترنم: من همیشه به این که ایرو...
ماندانا: حالا دیدی تاریخ چیه؟ چی کار می ک...
15:11
42
8 سال پیش
15:11
فصل 1 - قسمت ۵۷ – چرا تاریخ میخوانیم؟ (بخش 1)
87
8 سال پیش
ترنم: …امّا من زیاد تاریخ مدرسه رو دوست ندارم. به خاطر اینه که از چیزائی میگه که دوست ندارم، از کشت و کشتار و وحشی گری و قدرت طلبی و جنایت و شکست و سرافکندگی
ماندانا: آره راست می گی، این چیزا...
ترنم: …امّا من زیاد تاریخ مدرسه رو دوست ن...
13:51
87
8 سال پیش
13:51
فصل 1 - قسمت ۵۶ – عاشقی که هجران را تاب نیاورد
58
8 سال پیش
نبیل : زمستان سردی بود. جاده ها پوشیده از برف. کاروان ما در جایی که یک متر برف آمده بود از پیش رفتن باز ماند و به منزل و ایستگاه قبلی خود برگشت. اما من درنگ در اجرای مأموریت خودم را درست ندان...
نبیل : زمستان سردی بود. جاده ها پوشیده از...
18:19
58
8 سال پیش
18:19
فصل 1 - قسمت ۵۵ – نبیل، عاشق شوریده
30
8 سال پیش
نبیل: من درسال ۱۸۳۱میلادی در زرند ساوه به دنیا آمدم. اسم من محمد است. ۹ ساله بودم که در مکتب، قرآن را تمام کردم
پدرم که مردی دیندار و پرهیزگار بود از شنیدن آیات قرآنی خیلی تحت تأثیر قرار می گ...
نبیل: من درسال ۱۸۳۱میلادی در زرند ساوه به...
17:15
30
8 سال پیش
17:15
فصل 1 - قسمت ۵۴ – وصیتنامه حضرت بهاءالله
49
8 سال پیش
نبیل: یکی از آثار قلمی حضرت بهاءالله کتاب عهدی است که وصیت نامه آن حضرت به شمار می آید.
ماندانا : وصیت نامه؟ یعنی داراییهاشون رو بین پیروانشون تقسیم کردن؟
...