فروغ عشق و جوانی چو ماهتابی بود
گذشت عمر و تو گویی خیال و خوابی بود
گذشته حسرت و آینده چون سرابی بود
نبود لایق تفسیر و در خور تعبیر
نه زندگی، که پریشان خیال و خوابی بود
براستی که ز دریای بیکران وجود
وجود ناقص ما فیالمثل حبابی بود
سری به دست نیامد مرا ز رشتۀ عمر
که سر به سر گرهی بود و پیچ و تابی بود
چه رازها که نگفتیم و بارها در دل
نهفته ماند چو گنجی که در خرابی بود
ز عمر طرف نبستیم جز در آن محفل
که همزبان قلمی، همنشین کتابی بود
ز تیرگی چو شبی زندگی گذشت و در آن
فروغ عشق و جوانی چو ماهتابی بود
بشستمی همه با آب دیده دفتر عمر
در آن اگر نه از آئین عشق، بابی بود
ز عمر دورۀ برجسته شباب «نسیم»
درست همچو حبابی، به روی آبی بود
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است