مرا فراق تو بی نالۀ سحر نگذاشت!
مرا فراق تو بی نالۀ سحر نگذاشت
ولی دریغ که در ناله ام اثر نگذاشت
به غیر وصل توام حسرتی نبود و فلک
به غیر آن به دلم حسرتی دگر نگذاشت
ز ناله های دلم نیست غم از آنکه تو را
دمی ز حال من خسته بیخبر نگذاشت
به جور هم نکند یاد من، غمم زآن است
که بخت بد به من از دوست اینقدر نگذاشت
کدام پارۀ نان خواستم ز خوان فلک؟
که در کناره مرا پارۀ جگر نگذاشت؟
چنان اسیر به زندان تن شدم گلچین!
که بر من این قفس تنگ بال و پر نگذاشت
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است