داخلِ پژو بویِ خوبی میآمد. بوی عطرهای گرم و شیرینِ خلیجی. هایده داشت صدایش را اوج میداد تا برسد به ترجیعبندِ تصنیف. سلام کردم. به لهجهی جنوبیها جواب داد: «سِلام». چارشانه بود. سبزه و پُرمو. از آ...
داخلِ پژو بویِ خوبی میآمد. بوی عطرهای گرم و شیری...
03:41
80
4 سال پیش
03:41
موریزاکی
144
5 سال پیش
همه صدایش میکردند «موری». تنها جایی که اسمش میشد «مرتضی»، موقع حضوروغیابِ معلّمها توی کلاس بود. چشمهای ریز و پیشانی کوتاهی داشت که چینهای محوِ خوابیدهای از وسطش میگذشت.
جیبهایش همیشه پُر ا...
همه صدایش میکردند «موری». تنها جایی که اسمش میشد...
08:49
144
5 سال پیش
08:49
روی شانه هامان
98
5 سال پیش
نگاهت که به او می افتاد قبل از هرچیز دست هایش را میدیدی. دستهای درازِ سیاه سوختهای که به طورِ عجیبی
شُل و وِل بود. بیکار که می ایستاد نمیدانست دقیقاً با آنها چه کند. هروقت هم عصبانی میشد توی هوا...
نگاهت که به او می افتاد قبل از هرچیز دست هایش را م...
10:01
98
5 سال پیش
10:01
مَژید
127
5 سال پیش
توی یکی از پَرتترین و پریشانترین کوچههای تهِ خیابانِ نوّاب خانه گرفته بود. خانه از همان روزِ اوّل شده بود پناهگاهِ هر آوارهای که از آبادیمان پرت میشد به تهران. عصرِ پنجشنبهها از کوی دانشگاه پ...
توی یکی از پَرتترین و پریشانترین کوچههای تهِ خی...
03:00
127
5 سال پیش
03:00
بال پروانه ها
192
5 سال پیش
روزی که دیگر نبودم
پنجرههایِ روحت را باز بگذار
تا بتوانم در تو ادامه پیدا کنم.
غروبها،
هرچه را از من در چشمهایت مانده بردار و به خیابان برو
و به اولین زنی که از روبرو میآید لبخند بزن.
جمعهه...
روزی که دیگر نبودم
پنجرههایِ روحت را باز بگذار
...
02:37
192
5 سال پیش
02:37
پیشانی
113
5 سال پیش
با من چیزی بگو
و هفتبار در آغوشم بگیر
تا اندوهِ جهان به اندازهی هفتبوسه کمتر باشد.
خدای را،
اینیکبار که
پیشانیام بهجای سنگ
به شانههای تو خورده
چیزی بگو!
چیزی بگو
با این رودِ خشکِ بی...
با من چیزی بگو
و هفتبار در آغوشم بگیر
تا اندوه...
02:01
113
5 سال پیش
02:01
آزیتا و غلام
187
5 سال پیش
...
پ.ن:عکاس کاور داستان ابراهیم سلیمی کوچی...
...
پ.ن:عکاس کاور داستان ابراهیم سلیمی کوچی
05:17
187
5 سال پیش
05:17
بهنام
87
5 سال پیش
داستانِ بهنام.
بهنام که کاش بود و هنوز به جستجویِ گمشدهها میرفت...
بهنام سادهی ساده بود. از روزی هم که قاطرِ کولیها لغت زد زیرِ گیجگاهش و دهروزی خواباندنش بیمارستان سادهتر شد. خیلی سادهتر. ...
داستانِ بهنام.
بهنام که کاش بود و هنوز به جستجوی...
01:44
87
5 سال پیش
01:44
عفت
232
5 سال پیش
داستانی دربارهی آدمها و دلتنگیها. دربارهی عفت که پیغامِ خیلیها را میآورد و میبرد.
شبیهِ خبرهایی بود که میآورد. یعنی قیافهاش شبیه خبرهایی میشد که با رشته سیمهای مخابرات به خانهاش میآمد. از ر...
داستانی دربارهی آدمها و دلتنگیها. دربارهی عفت ...