سالک راهی را پرسیدند شیخ دانی که مرگ چیست
گفت مرگ یعنی جانت را مثل آب دگر رنگ نیست
امروزت مثل دیروز است و فردایت پی امروز نیست
گاهشمار زمانت دگر بر محور گردش چیزی نیست
روزت در شبت ریخته و مرز بینشان پدیدار نیست
حیاتت گرچه قائم است دم و بازدمی درکار نیست
رختهای جانت پوسیده و دگر قابل تعمیر نیست
روانت گرچه لخت نیست پوشش اما رخت نیست
افکارت به رنگ اوهامی است اما این خواب نیست
همه چیز را بینی اما بیناییت جز در استنتاج نیست
عذاب و لذتت جز در فاصلهات با مرکز انوار نیست
هرچه داشتهای خوردهای و انباشتهای در کار نیست
حل معادلات هر چند مجهولی دگر برایت سخت نیست
علم و دانش و هنر همه جز مغلطهای در پنداشت نیست
تار و پود وجودت دگر با هیچ کس در اشتراک نیست
سنجش هر آنچه کنی را دگر با خطکش اختیار نیست
فرصت حلاجی بسیار اما دگر فرصت استغفار نیست
بزرگترین رنج و ناخوشیت جز در کشیدن آه نیست
در باب آنچه گفته بودی یا کردهای امکان انکار نیست
تنها آرزو و خواهشت جز در رحمت پروردگار نیست
به هوش باش که هیچ کس را از مرگ گریزی نیست
خسران اغفال از آن هم بر گردن این و آن غلام نیست
اولین نفر کامنت بزار
من هرگز ندیدهام یا نشنیدهام که کسی مرده باشد....
میخواهم رها شوم در باد
از بال و پر زدن ب...
Lost in a jungle
Your only companion, your s...
این شعر به زبان آذری است. آهنگ پس زمینه هم &quo...
آمدی ای من تو را چشم نگران، ای که در حسرت دیدار...
گفتی برو رفتم اما در خواب شدم از پلکهایم دو ب...
خواب پیاله
یک روز برف خ...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است