دقیقا 23 روز و 14 ساعت بود که دروغ می گفتم . وقتی جنازه رو بلند کردن و یکی ازاون میون با صدای بلند گفت : بلند بگو لااله اله الله ، بغضم ترکید. سر دست که گرفتنش با اون ترمه ای که انداخته بودن روش دیگه دلیلی نداشت مثل تمام این 23 روز و 14 ساعت بغضم رو قورت بدم و سرم رو بالا بگیرم و بگم این دفعه اول من پرچم رو می کوبم. هرچند که تو دلم می گفتم تو بلند شو. فقط تو بلند شو! ...
گفت زندگی مثل نخ کردن سوزنه. یه وقتی بلد نیستی چیزی رو بدوزی ولی چشات انقدر خوب کار می کنه که همون بار اول سوزن رو نخ می کنی. اما هرچی پخته تر می شی ، هرچی بیشتر یاد می گیری چجوری بدوزی، چجوری پینه بز...
گفت زندگی مثل نخ کردن سوزنه. یه وقتی بلد نیستی چیز...
07:45
1.5K
8 سال پیش
07:45
بیکاری
1.9K
8 سال پیش
بیکاری چیز بسیار بدی است. والسلام !
البته فقط وقتی که گرسنه هستم به یاد بد بودنش میوفتم. تا به حال نشده وقتی که دلم گرفته یا بی حوصله ام یادش بیوفتم. به این پارک هم فقط وقتی بیکار باشم میایم . چرا؟ ...
بیکاری چیز بسیار بدی است. والسلام !
البته فقط وق...
13:36
1.9K
8 سال پیش
13:36
کفش روی چمن
1.7K
8 سال پیش
ننه ام ظهرها نمی گذارد بروم بیرون. آن وقت ها که توی یک خانه دیگر بودیم، می گذاشت . حالا نمی گذارد. از وقتی که آمده ایم توی این خانه، خانه که نه گمانم باغ است. خیلی بزرگ است. پر از گل و درخت. تازه فوار...
ننه ام ظهرها نمی گذارد بروم بیرون. آن وقت ها که تو...
16:05
1.7K
8 سال پیش
16:05
سارا
1.9K
8 سال پیش
چادر سیاه گل دارش را سر کرد و از خانه بیرون رفت. این کار هر روزش بود. گرگ و میش صبح زود وقتی هنوزهمه بیدار نشده اند، در پیچ کوچه گم می شد. دو خیابان آن طرف تر زیرزمینی با در فلزی دو تکه ای بود که هر ر...
چادر سیاه گل دارش را سر کرد و از خانه بیرون رفت. ا...
05:44
1.9K
8 سال پیش
05:44
جرات یا حیقیت؟
2.4K
8 سال پیش
گفت : یادته اوایل آشناییمون همش ازم می پرسیدی چرا بهت علاقه دارم.
گفتم آره یادمه.
گفت اون زمان هرچی فکر می کردم ، نمی دونستم چرا بهت علاقه دارم.
گفتم حالا چی ؟ الان می دونی چرا بهم علاقه داری؟ .....
دهان :
بیرون توی این دنیا ، این دنیا، یک چیز کوچولو موچولو قبل از وقتش . توی یک سرا چیه؟
دختره ! بله دختر کوچولو موچولو توی ...
...
دهان :
بیرون توی این دنیا ، این دنیا، یک چیز کوچ...
20:44
1.6K
8 سال پیش
20:44
تولد دوباره هودینی
2.0K
8 سال پیش
آقای رحیمی درست در روزی که قرار بود بچش گم بشه به بازار رفت. زنش سمت چپش راه می رفت. دخترش سمت راست و خودش وسط بود. انگار می ترسید گم بشه. هی از یه جای بازار بیرون میومدن و چند متر جلوتر از یه ورودی د...
آقای رحیمی درست در روزی که قرار بود بچش گم بشه به ...
17:18
2.0K
8 سال پیش
17:18
قهرمان درخت صبر را سبز نگه داشت
1.6K
8 سال پیش
سال ها پیش در بیمارستان او را دیدم. وقتی خواهرزاده ام امیر پا به دنیا می گذاشت. مستاصل به نظر می رسید . او طفلی چند روزه به نام میلاد در دستگاه داشت. برخلاف خواهرم و همسرش در پیشانی اش نشانی از سرور ن...
سال ها پیش در بیمارستان او را دیدم. وقتی خواهرزاده...
05:38
1.6K
8 سال پیش
05:38
انتظار
1.7K
8 سال پیش
یاد بگیریم که حقوق هم را رعایت کنیم.
آن چه می شنوید، مجموعه لطفا یکی مرا از مرگ نجاب بدهد، نوشته بابک زمانی و من محمود سرمدی ، گوینده سه شنبه های چپق و ممنونیم که داستان شب را همراهی می کنید.
...
یاد بگیریم که حقوق هم را رعایت کنیم.
آن چه می شن...