چادر سیاه گل دارش را سر کرد و از خانه بیرون رفت. این کار هر روزش بود. گرگ و میش صبح زود وقتی هنوزهمه بیدار نشده اند، در پیچ کوچه گم می شد. دو خیابان آن طرف تر زیرزمینی با در فلزی دو تکه ای بود که هر روز پیش از همه چراغ های دیگر روشن می شد. سارا چرخکار ساده کارگاهی بود که بیشتر لباس های ورزشی شهر را تولید می کرد. بعد از خراب شدن بازار، و از رونق افتادن کار، بیشتر کارگرها رفته بودند و ...
دهان :
بیرون توی این دنیا ، این دنیا، یک چیز کوچولو موچولو قبل از وقتش . توی یک سرا چیه؟
دختره ! بله دختر کوچولو موچولو توی ...
...
دهان :
بیرون توی این دنیا ، این دنیا، یک چیز کوچ...
20:44
1.6K
8 سال پیش
20:44
تولد دوباره هودینی
2.0K
8 سال پیش
آقای رحیمی درست در روزی که قرار بود بچش گم بشه به بازار رفت. زنش سمت چپش راه می رفت. دخترش سمت راست و خودش وسط بود. انگار می ترسید گم بشه. هی از یه جای بازار بیرون میومدن و چند متر جلوتر از یه ورودی د...
آقای رحیمی درست در روزی که قرار بود بچش گم بشه به ...
17:18
2.0K
8 سال پیش
17:18
قهرمان درخت صبر را سبز نگه داشت
1.6K
8 سال پیش
سال ها پیش در بیمارستان او را دیدم. وقتی خواهرزاده ام امیر پا به دنیا می گذاشت. مستاصل به نظر می رسید . او طفلی چند روزه به نام میلاد در دستگاه داشت. برخلاف خواهرم و همسرش در پیشانی اش نشانی از سرور ن...
سال ها پیش در بیمارستان او را دیدم. وقتی خواهرزاده...
05:38
1.6K
8 سال پیش
05:38
انتظار
1.7K
8 سال پیش
یاد بگیریم که حقوق هم را رعایت کنیم.
آن چه می شنوید، مجموعه لطفا یکی مرا از مرگ نجاب بدهد، نوشته بابک زمانی و من محمود سرمدی ، گوینده سه شنبه های چپق و ممنونیم که داستان شب را همراهی می کنید.
...
یاد بگیریم که حقوق هم را رعایت کنیم.
آن چه می شن...
06:18
1.7K
8 سال پیش
06:18
ماه پاییز و فصل آذر
1.7K
8 سال پیش
روز یکشنبه مورخ شانزدهم خرداد ماه سال 1395 ، در اتاق کارم و به همراه یک لیوان تکیلا، که از قرص های دیازپام اشباع بود نشسته بودم. بعد از نوشیدن چند جرعه از سوغات ایالت خالیسکو ی مکزیک ، من مردم. اگر م...
روز یکشنبه مورخ شانزدهم خرداد ماه سال 1395 ، در ات...
11:48
1.7K
8 سال پیش
11:48
روزهای تکراری من
1.9K
8 سال پیش
صدای زنگ ساعت. دوباره روزی دیگر !
همیشه از شنیدن صدای ساعت عصبی می شوم. چون صدایش نوید از یک روز تکراری دیگر می دهد. صدایش را قطع می کنم . دوباره خوابم می گیرد. صدایی دیگر . این بار صدای زنگ گوشی. ...
صدای زنگ ساعت. دوباره روزی دیگر !
همیشه از شنیدن...
10:35
1.9K
8 سال پیش
10:35
روزگار مردم سالیان دراز
1.4K
8 سال پیش
بیگم زنی که مهربان ترین مادردنیا بود، بی آن که فرزندی داشته باشد، وقتی کم سن و سال بود، و هنوز به 15 سالگی نرسیده بود ، او را به مرید مسجد کوچه بالا شوهر دادند. بیگم بعد از 4 سال زندگی با محمد، فهمید...
بیگم زنی که مهربان ترین مادردنیا بود، بی آن که فرز...
06:04
1.4K
8 سال پیش
06:04
نقطه سر خط
2.4K
8 سال پیش
یک قدم مانده به رسیدن قند لذت حل می شود در شوری ترس. نرسیدن ترس دارد. واقعی ترین ترس را روی پله نودو نهم تجربه می کنی. همان جا که یک دست مانده که بیندازی تا فتح قله. یک جای پا مانده که سفت کنی و پرچم...
یک قدم مانده به رسیدن قند لذت حل می شود در شوری تر...