آقای رحیمی درست در روزی که قرار بود بچش گم بشه به بازار رفت. زنش سمت چپش راه می رفت. دخترش سمت راست و خودش وسط بود. انگار می ترسید گم بشه. هی از یه جای بازار بیرون میومدن و چند متر جلوتر از یه ورودی د...
آقای رحیمی درست در روزی که قرار بود بچش گم بشه به ...
17:18
2.0K
8 سال پیش
17:18
قهرمان درخت صبر را سبز نگه داشت
1.6K
8 سال پیش
سال ها پیش در بیمارستان او را دیدم. وقتی خواهرزاده ام امیر پا به دنیا می گذاشت. مستاصل به نظر می رسید . او طفلی چند روزه به نام میلاد در دستگاه داشت. برخلاف خواهرم و همسرش در پیشانی اش نشانی از سرور ن...
سال ها پیش در بیمارستان او را دیدم. وقتی خواهرزاده...
05:38
1.6K
8 سال پیش
05:38
انتظار
1.7K
8 سال پیش
یاد بگیریم که حقوق هم را رعایت کنیم.
آن چه می شنوید، مجموعه لطفا یکی مرا از مرگ نجاب بدهد، نوشته بابک زمانی و من محمود سرمدی ، گوینده سه شنبه های چپق و ممنونیم که داستان شب را همراهی می کنید.
...
یاد بگیریم که حقوق هم را رعایت کنیم.
آن چه می شن...
06:18
1.7K
8 سال پیش
06:18
ماه پاییز و فصل آذر
1.7K
8 سال پیش
روز یکشنبه مورخ شانزدهم خرداد ماه سال 1395 ، در اتاق کارم و به همراه یک لیوان تکیلا، که از قرص های دیازپام اشباع بود نشسته بودم. بعد از نوشیدن چند جرعه از سوغات ایالت خالیسکو ی مکزیک ، من مردم. اگر م...
روز یکشنبه مورخ شانزدهم خرداد ماه سال 1395 ، در ات...
11:48
1.7K
8 سال پیش
11:48
روزهای تکراری من
1.9K
8 سال پیش
صدای زنگ ساعت. دوباره روزی دیگر !
همیشه از شنیدن صدای ساعت عصبی می شوم. چون صدایش نوید از یک روز تکراری دیگر می دهد. صدایش را قطع می کنم . دوباره خوابم می گیرد. صدایی دیگر . این بار صدای زنگ گوشی. ...
صدای زنگ ساعت. دوباره روزی دیگر !
همیشه از شنیدن...
10:35
1.9K
8 سال پیش
10:35
روزگار مردم سالیان دراز
1.4K
8 سال پیش
بیگم زنی که مهربان ترین مادردنیا بود، بی آن که فرزندی داشته باشد، وقتی کم سن و سال بود، و هنوز به 15 سالگی نرسیده بود ، او را به مرید مسجد کوچه بالا شوهر دادند. بیگم بعد از 4 سال زندگی با محمد، فهمید...
بیگم زنی که مهربان ترین مادردنیا بود، بی آن که فرز...
06:04
1.4K
8 سال پیش
06:04
نقطه سر خط
2.4K
8 سال پیش
یک قدم مانده به رسیدن قند لذت حل می شود در شوری ترس. نرسیدن ترس دارد. واقعی ترین ترس را روی پله نودو نهم تجربه می کنی. همان جا که یک دست مانده که بیندازی تا فتح قله. یک جای پا مانده که سفت کنی و پرچم...
یک قدم مانده به رسیدن قند لذت حل می شود در شوری تر...
24:57
2.4K
8 سال پیش
24:57
قرنطینه
1.5K
8 سال پیش
هرچه طاهر فکر کرد، نتوانست بفهمد که چرا مرد سفید پوش می خواهد کف پاهای او را ببیند. با شرم دخترانه ای کفش و جورابش را درآورد. همین که قوزک استخوانی انگشتانش را دید به یاد آورد که چقدر زالو در باغ های ...
برای نخستین بار وقتی یک سال و هفت ماهه بود ، آن حرکات را انجام داد. هماهنگ ، نسبتا زیبا، قدری لطیف و جذاب . یک سال و هفت ماهه بود و پاهایش را آن گونه تکان داده بود که حس کرده بودند که با ضرباهنگ آهنگ ...
برای نخستین بار وقتی یک سال و هفت ماهه بود ، آن حر...