ننه ام ظهرها نمی گذارد بروم بیرون. آن وقت ها که توی یک خانه دیگر بودیم، می گذاشت . حالا نمی گذارد. از وقتی که آمده ایم توی این خانه، خانه که نه گمانم باغ است. خیلی بزرگ است. پر از گل و درخت. تازه فواره هم دارد ولی چه فایده! ظهرها که او می آید ننه نمی گذارد بروم بیرون. تا غذا می خوریم در زیرزمین را چفت می کند که ما نرویم بیرون. یعنی بیشتر به خاطر من...
چادر سیاه گل دارش را سر کرد و از خانه بیرون رفت. این کار هر روزش بود. گرگ و میش صبح زود وقتی هنوزهمه بیدار نشده اند، در پیچ کوچه گم می شد. دو خیابان آن طرف تر زیرزمینی با در فلزی دو تکه ای بود که هر ر...
چادر سیاه گل دارش را سر کرد و از خانه بیرون رفت. ا...
05:44
1.9K
8 سال پیش
05:44
جرات یا حیقیت؟
2.4K
8 سال پیش
گفت : یادته اوایل آشناییمون همش ازم می پرسیدی چرا بهت علاقه دارم.
گفتم آره یادمه.
گفت اون زمان هرچی فکر می کردم ، نمی دونستم چرا بهت علاقه دارم.
گفتم حالا چی ؟ الان می دونی چرا بهم علاقه داری؟ .....
دهان :
بیرون توی این دنیا ، این دنیا، یک چیز کوچولو موچولو قبل از وقتش . توی یک سرا چیه؟
دختره ! بله دختر کوچولو موچولو توی ...
...
دهان :
بیرون توی این دنیا ، این دنیا، یک چیز کوچ...
20:44
1.6K
8 سال پیش
20:44
تولد دوباره هودینی
2.0K
8 سال پیش
آقای رحیمی درست در روزی که قرار بود بچش گم بشه به بازار رفت. زنش سمت چپش راه می رفت. دخترش سمت راست و خودش وسط بود. انگار می ترسید گم بشه. هی از یه جای بازار بیرون میومدن و چند متر جلوتر از یه ورودی د...
آقای رحیمی درست در روزی که قرار بود بچش گم بشه به ...
17:18
2.0K
8 سال پیش
17:18
قهرمان درخت صبر را سبز نگه داشت
1.6K
8 سال پیش
سال ها پیش در بیمارستان او را دیدم. وقتی خواهرزاده ام امیر پا به دنیا می گذاشت. مستاصل به نظر می رسید . او طفلی چند روزه به نام میلاد در دستگاه داشت. برخلاف خواهرم و همسرش در پیشانی اش نشانی از سرور ن...
سال ها پیش در بیمارستان او را دیدم. وقتی خواهرزاده...
05:38
1.6K
8 سال پیش
05:38
انتظار
1.7K
8 سال پیش
یاد بگیریم که حقوق هم را رعایت کنیم.
آن چه می شنوید، مجموعه لطفا یکی مرا از مرگ نجاب بدهد، نوشته بابک زمانی و من محمود سرمدی ، گوینده سه شنبه های چپق و ممنونیم که داستان شب را همراهی می کنید.
...
یاد بگیریم که حقوق هم را رعایت کنیم.
آن چه می شن...
06:18
1.7K
8 سال پیش
06:18
ماه پاییز و فصل آذر
1.7K
8 سال پیش
روز یکشنبه مورخ شانزدهم خرداد ماه سال 1395 ، در اتاق کارم و به همراه یک لیوان تکیلا، که از قرص های دیازپام اشباع بود نشسته بودم. بعد از نوشیدن چند جرعه از سوغات ایالت خالیسکو ی مکزیک ، من مردم. اگر م...
روز یکشنبه مورخ شانزدهم خرداد ماه سال 1395 ، در ات...
11:48
1.7K
8 سال پیش
11:48
روزهای تکراری من
1.9K
8 سال پیش
صدای زنگ ساعت. دوباره روزی دیگر !
همیشه از شنیدن صدای ساعت عصبی می شوم. چون صدایش نوید از یک روز تکراری دیگر می دهد. صدایش را قطع می کنم . دوباره خوابم می گیرد. صدایی دیگر . این بار صدای زنگ گوشی. ...
صدای زنگ ساعت. دوباره روزی دیگر !
همیشه از شنیدن...
10:35
1.9K
8 سال پیش
10:35
روزگار مردم سالیان دراز
1.4K
8 سال پیش
بیگم زنی که مهربان ترین مادردنیا بود، بی آن که فرزندی داشته باشد، وقتی کم سن و سال بود، و هنوز به 15 سالگی نرسیده بود ، او را به مرید مسجد کوچه بالا شوهر دادند. بیگم بعد از 4 سال زندگی با محمد، فهمید...
بیگم زنی که مهربان ترین مادردنیا بود، بی آن که فرز...