پدر سه فرزند و همسر یک زن خانواده دوست به واگن های قطار می رسه. مچ پاهای بچه رو محکم می گیره. تو هوا تابش میده و با قدرت و دقت تمام، سرش رو به سه کنج فولادی واگن میکوبه. کلۀ بچه مثل هندونه می ترکه. تکه های خون و مغز، مثل کاغذ رنگی های شب عید همه جا پخش میشه و خون کم رمقی از شرحه های گوشت و پوست آویزون از گردن بچه، روی یونیفرم مرد می پاشه. زن یهودی صداش قطع شده. دیگه نیازی به اتاق گاز نداره. زن به شدیدترین شکل ممکن تشنج کرده و در ادرار و مدفوع خودش مثل مرغی که هر سال مادربزرگش برای عید «یوم کیپور» سر می برید؛ دست و پا می زنه.
MOHI
4 ماه پیشانتخاب اهنگاتون👌👌👌
her black blood
3 سال پیشمثله اسب از رامین خوشم میاد💥💔
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است