اولین نفر کامنت بزار
اون شبِ خرداد شصتویک،
تو چند ثانیه فهمید...
فکر میکردم مربی تخریب باید ترسناک باشه…
...
بین وسایل خاکگرفتهی اتاق بسیج،
سه نوار ...
کیف مدرسهاش افتاده بود اون طرف تر
دفتر ر...
همه چیز با یک صبح معمولی شروع شد. بوی نون تازه،...
در همه تاریخ آدمهایی میآیند و میروند تکرار ن...
تلویزیون روشن بود، اما انگار چیزی نمیدیدم. فقط...
در سکوت سنگین سالن سازمان ملل، صدایی برخاست که ...
خرمشهر آزاد شد، اما در میان شادیها، دلی که عزی...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است