همینطور که با دست هایش توضیح میداد،
یک دفعه،دست چپش، خفیف لرزید. در چشمهایش اشک جمع شد و با صدایی ضخیم و بغض الود، ادامه داد:( تا لحظه شهادت... که اباعبدالله تن تیر خورده برادرش رو توی آغوشش گرفته بود...)
_____
قصههای واقعیِ آدمهای واقعی
اولین نفر کامنت بزار
آنقدر خستهای که هر شب مرا مینویسی
این ...
افسانه،واگویهای میان عشق و حسرت...
<...
هربار که سر میز محاکمه خودش رفته،فهمیده هزار من...
از پیچ کوچهی نزدیک خانهشان که رد میشدیم، پیر...
من آخرین کشته شده جنگم توی اون شهر آ...
یادمه دوستی بهم میگفت عاشق اینم کسی دوستم نداشت...
تا همونجایی که دیگه شوقی نداری بهم بگی دوسم دار...
من نه شعر و ترانه عاشقانه میفهمیدم نه هیچی تا ...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است