همینطور که با دست هایش توضیح میداد،
یک دفعه،دست چپش، خفیف لرزید. در چشمهایش اشک جمع شد و با صدایی ضخیم و بغض الود، ادامه داد:( تا لحظه شهادت... که اباعبدالله تن تیر خورده برادرش رو توی آغوشش گرفته بود...)
_____
قصههای واقعیِ آدمهای واقعی
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است