هربار که سر میز محاکمه خودش رفته،فهمیده هزار منصور، حلاج است . هزار منصورِ حلاج، فدای اویی که با معشوقش به یگانگی رسید و فدایش شد. هزار مجنون بیان زده، فدای اویی که جای خالی را نتوانست پر کند، پیر شد و ناکام رفت.
اولین نفر کامنت بزار
از پیچ کوچهی نزدیک خانهشان که رد میشدیم، پیر...
من آخرین کشته شده جنگم توی اون شهر آ...
یادمه دوستی بهم میگفت عاشق اینم کسی دوستم نداشت...
تا همونجایی که دیگه شوقی نداری بهم بگی دوسم دار...
من نه شعر و ترانه عاشقانه میفهمیدم نه هیچی تا ...
بخشی از این پادکست:
من ته قصه خودمو نمیدو...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است