فکر میکردم مربی تخریب باید ترسناک باشه…
اما آقا نصیر اومده بود که یاد بگیریم، نه اینکه بترسیم.
اولین نفر کامنت بزار
بین وسایل خاکگرفتهی اتاق بسیج،
سه نوار ...
کیف مدرسهاش افتاده بود اون طرف تر
دفتر ر...
همه چیز با یک صبح معمولی شروع شد. بوی نون تازه،...
در همه تاریخ آدمهایی میآیند و میروند تکرار ن...
تلویزیون روشن بود، اما انگار چیزی نمیدیدم. فقط...
در سکوت سنگین سالن سازمان ملل، صدایی برخاست که ...
خرمشهر آزاد شد، اما در میان شادیها، دلی که عزی...
در دل خاکریزها و زیر باران گلولهها، دوستی، ایم...
گاهی دل کندن از عزیزترینها سختترین امتحان دنی...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است