در جان من دیگر نماند آن شور سرمستی
کشتی مرا، اکنون بگو دیگر چه میخواهی؟
زین کشتۀ بیآرزو دیگر چه میخواهی؟
در جان من دیگر نماند آن شور سرمستی
خالی ز مِی شد آن سبو، دیگر چه میخواهی؟
گفتی بگو، گفتم، ولی نشنیدی و در من
افسرد ذوق گفتگو، دیگر چه میخواهی؟
حالم چه میپرسی، نشسته خار در چشمم
زهراب جوشد از گلو، دیگر چه میخواهی؟
با اشک پروردم تو را ای گل، ولی هیهات
کان آب برگردد به جو، دیگر چه میخواهی؟
خون دل عاشق حلال انگاشتی، حق بود
خونش حلالت باد، از او دیگر چه میخواهی؟
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است