یکی بود یکی نبود
دلش که می گرفت میزد به خیابون و اتوبان نهایتا دو رو پر می کرد. یه جوری می رفت انگارمی خواست یه چیزی تو گوش این شهر لعنتی بگه
داستان "با من می رود با کسی نمی آید"
نویسنده و خوانش : سیدعلی شانه ساز
درصفحه مانیتور کوچک بالای قفسه ، سه کلمه با حروف جدا از هم تکرار می شد : او زنده است . دکتر و خانم مهران چند لحظه به هم خیره شدند . یعنی چی اون زنده است ؟!
خانم مهران : من نمی فهمم.
دکتر : ضربان ق...
درصفحه مانیتور کوچک بالای قفسه ، سه کلمه با حروف ج...
16:18
2.2K
8 سال پیش
16:18
پریشان خانه
2.8K
8 سال پیش
حوض مربعی کم ارتفاع آبی رنگ خانه ما به درد لباس شستند نمی خورد . ولی خانم هاشم آقا که آب خانه شان قطع شده ، لباس هایش را آورده خانه ما بشوید.
مامان آقای خجتی معلم کیوان را برای دختر طلاق گرفته ی خان...
حوض مربعی کم ارتفاع آبی رنگ خانه ما به درد لباس شس...
10:58
2.8K
8 سال پیش
10:58
خواب شفیره ها
2.7K
8 سال پیش
صدای وحشت زده و بغض آلود مریم را از دور می شنیدم که یک بند فریاد می زد: افسانه! افسانه! افسانه! ...
آن قدر در جنگل پیش رفتم که به صخره های عظیم کوه رسیدم. امکان نداشت افسانه (دختربچه توانسته باشد از ...
صدای وحشت زده و بغض آلود مریم را از دور می شنیدم ک...
23:43
2.7K
8 سال پیش
23:43
بختک
2.3K
8 سال پیش
از بچگی از فوتبال متنفر بودم از همان وقتی که علی و جواد در کوچه گل کوچیک بازی می کردند و من را بازی نمی دادند! می گفتند : آخه دخترا که فوتبال بلد نیستند!!! می گفتند پسرا شیرن مثه شمشیرن ! دخترا ... بق...
از بچگی از فوتبال متنفر بودم از همان وقتی که علی و...
12:22
2.3K
8 سال پیش
12:22
شیرینی
2.9K
8 سال پیش
مادربزرگ بلند شد و توپ را برداشت و دست هایش را بالا برد از سر کمرش تا نوک انگشتانش تیر کشید. ناله کرد و توپ را انداخت در خانه بغلی. دوباره صدای بچه ها بلند شد . هورااااااا رضا شانس آوردیا ! لابد نوه ه...
مادربزرگ بلند شد و توپ را برداشت و دست هایش را بال...
06:52
2.9K
8 سال پیش
06:52
مامان تو زنی یا مرد؟
2.7K
8 سال پیش
- مامان تو زنی یا مردی ؟
- زنم دیگه ! پس چیم ؟
- بابا چی اونم زنه ؟
- نه مامانی بابا مرده .
- راست می گی مامان ؟
- آره چطور مگه ؟
- هیچی مامان . دیگه کی زنه؟ ...
داستان "مامان تو زنی یا م...
- مامان تو زنی یا مردی ؟
- زنم دیگه ! پس چیم ؟
...
05:45
2.7K
8 سال پیش
05:45
لاله
2.3K
8 سال پیش
داستان درباره پیرمردی تارک دنیا به اسم خداداد است.
چیزی که اسباب تعجب همه شده بود ، این بود که در 2-3 سال اخیر خداداد در آبادی ها و اغلب در بازار دماوند دیده می شد که پارچه زنانه قند و چای و خرده ریز...
داستان درباره پیرمردی تارک دنیا به اسم خداداد است....
17:20
2.3K
8 سال پیش
17:20
رفته بودیم تا خط مقدم
2.0K
8 سال پیش
اگر نمی دونستی کجایی و تا آخرش می رفتی از خودت می پرسیدی : آخرش که چی ؟! راستش آخرش حتی همون هیچی هم نبود! چند تا تانک هم دیدیم بزرگ بودند اما قد یه کوه نبودند اما بزرگ بودند. این ور تر چند تا قمقمه ...
اگر نمی دونستی کجایی و تا آخرش می رفتی از خودت می ...
06:21
2.0K
8 سال پیش
06:21
به سر عشق چی اومد؟
2.5K
8 سال پیش
آدم محو شدنش را نمی بیند . اما یک جایی بین پوشیدن شلوار حاملگی ، زیر لباس خواب فلانل و هدیه گرفتن سالاد هم زن برای کریسمس ، عاشقیت و رمانس از زندگی پر می کشد. خبری از جریان های الکتریکی که وقتی از کنا...
آدم محو شدنش را نمی بیند . اما یک جایی بین پوشیدن ...