یادم نیست چند سال پیش بود شاید 15 یا 20 سال پیش . من توی خونم نشسته بودم . یک شب گرم تابستونی کسل کننده از خونه زدم بیرون و اومدم توی خیابون. از وقت شام گذشته بود و بیشتر مردم توی خونه هاشون نشسته بودند و تلویزیون تماشا می کردند...
داستان "یک شب گرم"
نویسنده : چالز بوکوفسکی
برگردان : بهمن کیارستمی
خوانش : مهرداد محتشم
مرد مرده بود افتاده بود کنار پیاده رو . مردم جمع شده بودند دورش. گفت بیا بریم . ایستادم . آستینم را کشید که بیا برویم . ماندم .
مردم جمع شده بودند. کسی گفت یکی زنگ بزنه به پلیس . کسی زنگ نزد. چند نف...
مرد مرده بود افتاده بود کنار پیاده رو . مردم جمع ش...
06:41
2.7K
8 سال پیش
06:41
بن بست
4.4K
8 سال پیش
فایل صوتی که خواهید شنید داستانی است جنایی از گفتگوی مردی بازرس با خانمی که با مادر سالخورده اش زندگی می کند و مادرش مستمری از دولت دریافت می کند و مامور بازرس برای بررسی حال مادر سالخورده به آنجا رف...
فایل صوتی که خواهید شنید داستانی است جنایی از گفت...
24:55
4.4K
8 سال پیش
24:55
چهل نامه کوتاه به همسرم
4.0K
8 سال پیش
عزیز من خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد .
خوشبختی ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر به همین سادگی. به خدا به همین س...
عزیز من خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی ...
05:38
4.0K
8 سال پیش
05:38
یک دونه سنگ
3.0K
8 سال پیش
یکی بود یکی نبود
آریا برای گردش به کنار رودخونه رفته بود. آفتاب زیبا در آسمان می درخشید و صدای جریان آب رودخونه روح اون رو نوازش می داد . پرنده ها از روی یک شاخه با هم به آسمان پر کشیدند و آریا نمی د...
یکی بود یکی نبود
آریا برای گردش به کنار رودخونه ر...
03:30
3.0K
8 سال پیش
03:30
ما هشت نفر بودیم با رویاهای بزرگ
3.6K
8 سال پیش
من حافظه ام را از دست داده ام و دکتری که اسمش یادم نیست می گوید . نمی دانی از کجا آمدی و چه می کردی ؟ من هم یواشکی به باغ پشت پنجره نگاه می کنم و در دل می خندم . آخه چه اهمیتی داره ؟! چون نمی دونیم ک...
من حافظه ام را از دست داده ام و دکتری که اسمش یادم...
09:45
3.6K
8 سال پیش
09:45
دختری به نام جمال
4.1K
8 سال پیش
داستان راجع به دختری است که هیچ ظرافت زنانه ای ندارد و رفتارش با دختران دیگر متفاوت است.
یکی بود یکی نبود
آخرین دختر مجرد یک خانواده شلوغ روستایی بودم و 25 سال از عمرم می گذشت. همه خواهرهایم ازدواج...
داستان راجع به دختری است که هیچ ظرافت زنانه ای ندا...
18:28
4.1K
8 سال پیش
18:28
هزار و هفت شب
3.7K
8 سال پیش
این را مارکز معروف در یک مصاحبه تعریف کرده که یک روز ظهر وقتی مشغول استراحت بعد از ناهار بوده، پسرش با خنده می آید و می گوید : پدر تو آمده شما را می خواهد . همین طور که مارکز داشته خیره پسرش را نگاه...
این را مارکز معروف در یک مصاحبه تعریف کرده که یک ر...
17:49
3.7K
8 سال پیش
17:49
بیست و پنج اوت 1983
3.4K
9 سال پیش
بیست و پنج اوت 1983
نویسنده : خورخه لوئیس بورخس
برگردان : اسدالله امرایی
خوانش : سارا باقری
به ساعت کوچک ایستگاه که نگاه کردم ، یکی دو دقیقه از یازده شب گذشته بود. پیاده به طرف هتل راه افتادم . ...
بیست و پنج اوت 1983
نویسنده : خورخه لوئیس بورخس
...
16:23
3.4K
9 سال پیش
16:23
بزرگ و کوچک
3.5K
9 سال پیش
بزرگ و کوچک
نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدر
این داستان پسریه که اسمش بزرگ بود. بزرگ هر وقت که ناراحت می شد یه چیزی دور نافش شروع به چرخیدن می کرد و همراه با چرخیدن اون بزرگ احساس عجیبی می کرد. ب...
بزرگ و کوچک
نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدر
...