امروز که اومدم سرکار از حسابداری رستوران صدایم کردند و نصف حقوق چهار ماهم را که عقب افتاده بود پرداخت کردند. مدتی بود که از بی پولی کفرم درآمده بود به بهانه سالگرد ازدواجم از آقای مدیر اجازه گرفتم که زودتر بروم دروغ گفتم....
وارد محوطه شرکت که شدم فواره ها روشن بود و همه ی محوطه را شسته بودند.باعبان هم در حال آب پاشی چمن و درختان بود.وقتی به سالن رسیدم دقایق پایانی سمینار سراسری مدیران شرکت بود که هر سال یک بار برگزار می ...
وارد محوطه شرکت که شدم فواره ها روشن بود و همه ی م...
05:29
82
4 سال پیش
05:29
بوسه امانتی
74
4 سال پیش
امتحانای آخر سال تحصیلی تمام شده بود و همراه بقیه بچه های محله توی کوچه بازی می کردیم. کلاس پنجم تمام شده بود و از این که بزرگتر شدم خوشحال بودم. ماه رمضان بود. بزرگترا روزه بودن ما هم اگه حوصلمون می ...
امتحانای آخر سال تحصیلی تمام شده بود و همراه بقیه ...
06:27
74
4 سال پیش
06:27
توتِ لبِ آب
60
4 سال پیش
خونه هاشون رو بروی هم بود اما توی کلاس طوری نشستن که از هم دور باشن. موقع سوار شدن به سرویسهم سعی میکردن کنار همدیگه نباشن. از اون حسودیای بی دلیل کودکانه......
خونه هاشون رو بروی هم بود اما توی کلاس طوری نشستن ...
04:38
60
4 سال پیش
04:38
مارهای ضحاک
72
4 سال پیش
بلنداعلام کرد: « مسافران محترم لطفا از خطِ زرد لبه سکو عبور نفرمایید.» پیرمردی عصا به دست پشت خط ایستاد. در قطار باز شد. چند تا پسر پونزده ساله پله های برقی رو دو تا یکی اومدند پایین. هُول خوردن توی ...
بلنداعلام کرد: « مسافران محترم لطفا از خطِ زرد لب...
05:25
72
4 سال پیش
05:25
خوبان بی نام
80
4 سال پیش
تصویر آنروزها در ذهنم کمرنگ بود و وقتی بزرگتر میشدم با تعریفهای مادر پررنگ میشد. دو ساله بودم. پدرم یک ماشین آمریکایی مدل روز داشت و یک خانهی نُقلی در شیراز. کارمند بود. حقوق خوبی میگرفت و می...
تصویر آنروزها در ذهنم کمرنگ بود و وقتی بزرگتر م...
05:00
80
4 سال پیش
05:00
لبخند معلمانه
58
4 سال پیش
روزنامهی تا شدهاش را سر شانهی جوان زد و گفت: «یادت باشد که تو آن کودک را کُشتی!». نگاهی جدی به من کرد و گفت: «با تو هستم!». در شفافیت چشمش همان لبخندهای زیرکانهی معلمانه موج میزد. از آن روز همیشه...
روزنامهی تا شدهاش را سر شانهی جوان زد و گفت: «ی...
05:51
58
4 سال پیش
05:51
شکم فولادی
97
4 سال پیش
« نانِ مفت خوردن شکم فولادی میخواد. چک را بگیر ولی به یاد داشته باش که گاهی اوقات انجام ندادن یک کار خیلی پر فایدهتر از انجام دادن اونه»....
گفتم: «این دختر خانم پول را دو دستی به شما داد و شما ندیدید». راننده خندید و راهنما زد و ماشین را نگه داشت. از تاکسی پیاده شد و دستش را روی سینه گذاشت و جلوی دختر خم شد و گفت:((...
گفتم: «این دختر خانم پول را دو دستی به شما داد و ش...
05:13
71
4 سال پیش
05:13
ادای آقای معلم
73
4 سال پیش
آقامعلم که از کلاس بیرون رفت، سعید کُتِ او رو پوشید. کلاس از خنده منفجر شد. با خودکار روی میز زد و گفت: «ساکت. ساکت» و با تقلیدِ صدا و لهجۀ آقامعلم شروع کرد به حرفزدن: «توجه کنید بچهها، مسئلۀ اول رو...
آقامعلم که از کلاس بیرون رفت، سعید کُتِ او رو پوشی...