آه ای شکوه جلوۀ جان، شوق را نگر!
آیینه از حضور تو بیتاب میشود
یعنی دوباره مست می ناب میشود
چشمم در آرزوی تماشای قامتت
هر دم به صد بهانه پی خواب میشود
کوه سکوت خاطرۀ تلخ انجماد
با گرمی تبسّم تو آب میشود
زرد است اگرچه گونهام از جور روزگار
با یاد ناز چشم تو عنّاب میشود
تا خالی از حضور نباشد خیال من
عکس رُخت میان دلم قاب میشود
اشکی که بود قطرهای از آب تلخ و شور
در کارگاه عشق تو خوشاب میشود
از مهر روی توست که ظلمت سرای دل
هر شب پر از ستاره و مهتاب میشود
آه ای شکوه جلوۀ جان، شوق را نگر
آیینه از حضور تو بیتاب میشود
اولین نفر کامنت بزار
ابر دلتنگـ
نسیمِ چل...
عبور داد مرا از
شاید به حکم ...
نسترن در گوشهای ا...
تو از سُلالۀ
روزی
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است