• 6 ماه پیش

  • 3

  • 02:05

شمارۀ 13- غزلی از محمد عزیزی

پانصد غزل-بخش پنجم
0
توضیحات

آه ای شکوه جلوۀ جان، شوق را نگر!

 

آیینه از حضور تو بی‌تاب می‌شود

یعنی دوباره مست می ناب می‌شود

چشمم در آرزوی تماشای قامتت

هر دم به صد بهانه پی خواب می‌شود

کوه سکوت خاطرۀ تلخ انجماد

با گرمی تبسّم تو آب می‌شود

زرد است اگرچه گونه‌ام از جور روزگار

با یاد ناز چشم تو عنّاب می‌شود

تا خالی از حضور نباشد خیال من

عکس رُخت میان دلم قاب می‌شود

اشکی که بود قطره‌ای از آب تلخ و شور

در کارگاه عشق تو خوشاب می‌شود

از مهر روی توست که ظلمت سرای دل

هر شب پر از ستاره و مهتاب می‌شود

آه ای شکوه جلوۀ جان، شوق را نگر

آیینه از حضور تو بی‌تاب می‌شود


با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز