مثل شمعی محتضر آماج تاریکی شدم
آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسید
از گناه اولین بر حضرت آدم رسید
گوشهگیری کردم از آوازهای رنگرنگ
زخمهها بر ساز دل از دست بیدادم رسید
قصۀ شیرین عشقم رفت از خاطر ولی
کوهی از اندوه و ناکامی به فرهادم رسید
مثل شمعی محتضر آماج تاریکی شدم
تیر آخر بر جگر از چلۀ بادم رسید
شب خرابم کرد اما چشمهای روشنت
بار دیگر هم به داد ظلمتآبادم رسید
سرخوشم با این همه زیرا که میراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسیدم
هیچ کس داد من از فریاد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید
اولین نفر کامنت بزار
ابر دلتنگـ
نسیمِ چل...
عبور داد مرا از
شاید به حکم ...
نسترن در گوشهای ا...
تو از سُلالۀ
روزی
اختر تابندۀ کیهان ...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است