عبور داد مرا از هزارۀ ققنوس
درست مثل گل آفتابگردان بود
و بر مدار گل آفتاب، گردان بود
زلال عاطفهاش چشمه چشمه می جوشید
اگرچه زیر غبار زمانه پنهان بود
طنین طرز نگاهش دمی که میپیچید
میان کوچۀ آیینهها بهاران بود
مرا رساند به ادراک مبهم یک سیب
بلوغ بکر گناهی که غرق عصیان بود
عبور داد مرا از هزارۀ ققنوس
حقیقتی که فراسوی کفر و ایمان بود
مرا کشاند به آغاز عصر بیرنگی
- به بامداد نخستین- که عشق عریان بود
مرا رساند به مرز پرنده و فانوس
در آن غروب که خورشید رو به پایان بود
اولین نفر کامنت بزار
شاید به حکم ...
نسترن در گوشهای ا...
تو از سُلالۀ
روزی
اختر تابندۀ کیهان ...
من که تنها به تو، ...
دیگر
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است