افسانه،واگویهای میان عشق و حسرت...
هیچ عشقی از خیانت نیست ایمن، این بلا
تا نیامد بر سرم "افسانه" مینامیدمش
فاضل نظری
اولین نفر کامنت بزار
هربار که سر میز محاکمه خودش رفته،فهمیده هزار من...
از پیچ کوچهی نزدیک خانهشان که رد میشدیم، پیر...
من آخرین کشته شده جنگم توی اون شهر آ...
یادمه دوستی بهم میگفت عاشق اینم کسی دوستم نداشت...
تا همونجایی که دیگه شوقی نداری بهم بگی دوسم دار...
من نه شعر و ترانه عاشقانه میفهمیدم نه هیچی تا ...
بخشی از این پادکست:
من ته قصه خودمو نمیدو...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است