اپیزود شصت و سوم - زمستان خوانی ( بهار نزدیک است )
25
2 سال پیش
بهار نزدیک است صدای قدمهایش ، درختان را از خواب بیدار می کندبهار نزدیک است و چشمه ها خوب می دانند که با بهار همه چیز را می شود از نو نوشتبهار نزدیک است ، کاش تو هم با بهار بیایی .....
بهار نزدیک است صدای قدمهایش ، درختان را از خواب بی...
14:40
25
2 سال پیش
14:40
اپیزود شصت و دوم - زمستان خوانی ( تمام شدن ،آسان است ! )
50
2 سال پیش
چقدر این فاصله کوتاه است :فاصله میان زیستن و هیچ شدنچقدر تمام شدن ، آسان است :با آن همه سختی هایی که در آغاز داشتیبا آن همه سرسخت بودنمان در بودن ،چقدر تمام شدن آسان است......
چقدر این فاصله کوتاه است :فاصله میان زیستن و هیچ ش...
14:07
50
2 سال پیش
14:07
اپیزود شصت و یکم - زمستان خوانی ( از تو دورافتاده ام )
31
2 سال پیش
چون پاره سنگی ، عاشقم به گنجشکی ، هراسان و هر بار نا امید بر می گردم به خاک بر می گردم به خویش نا امید و نیازمند زبانه می کشد آغوشم به سویت از تو دور افتادم از تو دور افتادم در بی مجالی و لالی به کاغذ...
چون پاره سنگی ، عاشقم به گنجشکی ، هراسان و هر بار ...
دره ها گلوله خورده اندجنگل گلوله خورده استخون همین حالا دارددر انارها جمع می شودمن امابر تپه ای نشسته امبهمن کوچک دود می کنم.یعنی تنهایمیعنی نام هیچکس در دهانم نیستو اندوه رامثل عینکی دودیبر چشم گذاشت...
اپیزود پنجاه و نهم - زمستان خوانی ( فراموشت کرده ام ! )
24
2 سال پیش
فراموشت کرده ام اي نور دسته دسته که بر هم مي گذارم و تو را مي سازم. ماه سياه ! که پيشاني داغت را برف شسته است اقيانوس عاشق ! که در پي قويي کوچک روانه رود مي شوي ! از يادت برده ام همچون چاقويي در قلب ه...
فراموشت کرده ام اي نور دسته دسته که بر هم مي گذارم...
14:18
24
2 سال پیش
14:18
اپیزود پنجاه و هشتم - زمستان خوانی ( آخرین برف زمستان )
35
2 سال پیش
هوای دلتنگی های مرا داشته باش ممکن است با آخرین برف در حوالی تنهایی گم شومو بعد از آن ، فرصتی برای دلتنگی های من نداشته باشی ...
هوای دلتنگی های مرا داشته باش ممکن است با آخرین بر...
14:39
35
2 سال پیش
14:39
اپیزود پنجاه و هفتم - زمستان خوانی ( اما... تو باور نکن ! )
30
2 سال پیش
سلام!حال همهی ما خوب استملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويندبا اين همه عمری اگر باقی بودطوری از کنارِ زندگی میگذرمکه نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد ونه اي...
سلام!حال همهی ما خوب استملالی نيست جز گم شدنِ گاه...
در زمستانی که بیهنگام آمده بود ،و ابرهایی که ناغافلتو ، بهار را به پنجرهام هدیه کردیو ماه مهربان را ، به دستهایمحالا کجا ماندهایدوباره بیایی کنار پنجرهامبگویی: سلامبهار آوردهام، نمیخواهی؟((رضا ...
در زمستانی که بیهنگام آمده بود ،و ابرهایی که ناغا...
چشمانم را از مادريزرگ به ارث برده امزني كه چشمه ي روستااز حسادتِ چشمانشخشك شد و اوتمامِ شب راروي پل ، باريدباغ هاي روستاهيچ ساليمثلِ آن سال محصول ندادند!<< سمانه سوادی >>...
چشمانم را از مادريزرگ به ارث برده امزني كه چشمه ي ...