خمِ چوگان تو
غزل شمارۀ 127
دل نماندهست که گوی خم چوگان تو نیست
خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد
هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست
و اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست
آن چه عیب است که در صورت زیبای تو هست؟
وآن چه سِحر است که در غمزۀ فتّان تو نیست؟
آب حیوان نتوان گفت که در عالم هست
گر چنان است که در چاه زنخدان تو نیست
از خدا آمدهای آیت رحمت بر خلق
وآن کدام آیت لطف است که در شأن تو نیست؟
گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ
به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد که مرا چارۀ درمان تو نیست!
آخر اِی کعبۀ مقصود کجا افتادی
که خود از هیچ طرف حد بیابان تو نیست
گر برانی چه کند بنده که فرمان نبَرَد
ور بخوانی عجب از غایت احسان تو نیست
سعدی از بند تو هرگز به در آید هیهات
بلکه حیف است بر آن کس که به زندان تو نیست
اولین نفر کامنت بزار
درخت دوستی
غزل شماره 606
...تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است