• 3 سال پیش

  • 5

  • 02:21
توضیحات

سخن تلخ


غزل شمارۀ 149


چه لطیف است قبا بر تن چون سرو روانت

آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت


در دلم هیچ نیاید مگر اندیشۀ وصلت

تو نه آنی که دگرکس بنشیند به مکانت


گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی

سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت


نه من انگشت‌نمایم به هواداری رویت

که تو انگشت‌نمایی و خلایق نگرانت


درِ اندیشه ببستم، قلمِ وَهم شکستم

که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت


سرو را قامت خوب است و قمر را رخ زیبا

تو نه آنی و نه اینی که هم این است و هم آنت


ای رقیب ار نگشایی درِ دلبند به رویم

این‌قدَر بازنمایی که دعا گفت فلانت


من همه عمر بر آنم که دعاگوی تو باشم

گر تو خواهی که نباشم تن من بَرخیِ جانت


سعدیا چاره ثبات است و مُدارا و تحمّل

من که محتاج تو باشم ببرم بار گرانت 



با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads