سخن تلخ
غزل شمارۀ 149
چه لطیف است قبا بر تن چون سرو روانت
آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت
در دلم هیچ نیاید مگر اندیشۀ وصلت
تو نه آنی که دگرکس بنشیند به مکانت
گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی
سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت
نه من انگشتنمایم به هواداری رویت
که تو انگشتنمایی و خلایق نگرانت
درِ اندیشه ببستم، قلمِ وَهم شکستم
که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت
سرو را قامت خوب است و قمر را رخ زیبا
تو نه آنی و نه اینی که هم این است و هم آنت
ای رقیب ار نگشایی درِ دلبند به رویم
اینقدَر بازنمایی که دعا گفت فلانت
من همه عمر بر آنم که دعاگوی تو باشم
گر تو خواهی که نباشم تن من بَرخیِ جانت
سعدیا چاره ثبات است و مُدارا و تحمّل
من که محتاج تو باشم ببرم بار گرانت
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است