• 3 سال پیش

  • 9

  • 02:27
توضیحات

گل‌بُن خرامان


غزل شمارۀ 150


خوش می‌روی به‌تنها تن‌ها فدای جانت

مدهوش می‌گذاری یاران مهربانت


آیینه‌ای طلب کن تا روی خود ببینی

وز حُسن خود بمانَد انگشت در دهانت


قصد شکار داری یا اتفاقِ بُستان

عزمی درست باید تا می‌کِشد عنانت


ای گل‌بُن خرامان با دوستان نگه کن

تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت


رَختِ سرای عقلم تاراج شوق کردی

ای دزد آشکارا می‌بینم از نهانت


هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد

پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت


دانی چرا نخفتم؟ تو پادشاه حُسنی

خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت


من آب زندگانی بعد از تو می‌نخواهم

بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت


من فتنۀ زمانم وآن دوستان که داری

بی شک نگاه دارند از فتنۀ زمانت


سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن

ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت


با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads