گلبُن خرامان
غزل شمارۀ 150
خوش میروی بهتنها تنها فدای جانت
مدهوش میگذاری یاران مهربانت
آیینهای طلب کن تا روی خود ببینی
وز حُسن خود بمانَد انگشت در دهانت
قصد شکار داری یا اتفاقِ بُستان
عزمی درست باید تا میکِشد عنانت
ای گلبُن خرامان با دوستان نگه کن
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
رَختِ سرای عقلم تاراج شوق کردی
ای دزد آشکارا میبینم از نهانت
هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد
پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت
دانی چرا نخفتم؟ تو پادشاه حُسنی
خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت
من آب زندگانی بعد از تو مینخواهم
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
من فتنۀ زمانم وآن دوستان که داری
بی شک نگاه دارند از فتنۀ زمانت
سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن
ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است