• 3 سال پیش

  • 6

  • 02:56
توضیحات

ُت عیّار


غزل شمارۀ 177


هر گه که بر من آن بت عیّار بگذرد

صد کاروان عالم اسرار بگذرد


مست شراب و خواب و جوانی و شاهدی

هر لحظه پیش مردم هشیار بگذرد


هر گه که بگذرد بکُشد دوستان خویش

وین دوست منتظر که دگربار بگذرد


گفتم به گوشه‌ای بنشینم چو عاقلان

دیوانه‌ام کند چو پری‌وار بگذرد


گفتم دری ز خلق ببندم به روی خویش

دردی‌ست در دلم که ز دیوار بگذرد


بازار حُسنِ جملۀ خوبان شکسته‌ای

ره نیست کز تو هیچ خریدار بگذرد


غایب مشو که عمر گران‌مایه ضایع است

الّا دَمی که در نظر یار بگذرد


آسایش است رنج کشیدن به بوی آنک

روزی طبیب بر سر بیمار بگذرد


ترسم که مست و عاشق و بی‌دل شود چو ما

گر محتسب به خانۀ خَمّار بگذرد


سعدی! به خویشتن نتوان رفت سوی دوست

کآنجا طریق نیست که اغیار بگذرد


با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads