• 3 سال پیش

  • 2

  • 02:33
توضیحات

جانِ شیرین


غزل شمارۀ 203


تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد


من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد


عجب گر در چمن برپای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد


مبادا در جهان دل‌تنگِ رویی

که رویت بیند و خُرّم نباشد


من اول روز دانستم که این عهد

که با من می‌کنی محکم نباشد


که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی‌آدم نباشد


مکن یارا، دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد


بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد


نخواهم بی‌تو یک دم زندگانی

که طیب عیش بی‌همدم نباشد


نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد


حدیث دوست با دشمن نگویم

که هرگز مدّعی محرم نباشد


با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads