• 3 سال پیش

  • 14

  • 03:36
توضیحات

گلِ سوری


غزل شمارۀ 246


دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند

سروران بر در سودای تو خاک قدمند


شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق

خلقی اندر طلبت غرقۀ دریای غمند


خون صاحب‌نظران ریختی ای کعبۀ حُسن

قتل اینان که روا داشت که صید حرمند؟


صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب

زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند


گاه گاهی بگذر در صف دل‌سوختگان

تا ثناییت بگویند و دعایی بِدَمند


هر خَم از جَعدِ پریشان تو زندان دلی‌ست

تا نگویی که اسیران کمندِ تو کمند


حرف‌های خط موزون تو پیرامُن روی

گویی از مُشک سیه بر گل سوری رقمند


در چمن سرو ستاده‌ست و صنوبر خاموش

که اگر قامت زیبا ننمایی بِچَمند


زین امیران ملاحت که تو بینی، برِ کس

به شکایت نتوان رفت که خصم و حَکَمند


بندگان را نه گزیراست ز حُکمت نه گریز

چه کنند ار بکشی ور بنوازی خَدمند


جور دشمن چه کند گر نکشد طالبِ دوست

گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به‌همند


غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس

نشناسی که جگرسوختگان در اَلمند


تو سبک‌بار قوی‌حال کجا دریابی

که ضعیفان غمت بارکشان ستمند؟


سعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزد

سُست‌عهدانِ ارادت ز ملامت بِرَمند


با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads