• 3 سال پیش

  • 107

  • 02:46
توضیحات

کمندِ غزال

  

غزل شمارۀ 347


جزای آنکه نگفتیم شکرِ روزِ وصال

شب فراق نخفتیم لاجَرَم ز خیال


دگر به گوش فراموش‌عهدِ سنگین‌دل

پیام ما که رسانَد مگر نسیم شمال


جماعتی که نظر را حرام می‌گویند

نظر حرام بکردند و خون خلق حلال


غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبُوَد

عجب فتادن مرد است در کمند غزال


تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال


اگر مرادِ نصیحت‌کنان ما این است

که ترک دوست بگویم تصوّری‌ست مُحال


به خاک پای تو دانم که تا سرم نرود

ز سر بدر نرود همچنان امید وصال


حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آب دیدۀ خونین نبشته صورت حال


سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی‌ست

که ذکر دوست نیارد به هیچ‌گونه ملال


به ناله کار میسّر نمی‌شود سعدی

ولیک نالۀ بیچارگان خوش است بنال


با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads