• 3 سال پیش

  • 22

  • 04:14
توضیحات

یادِ تو


غزل شمارۀ 371


من از آن روز که در بند تواَم آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم


همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم


خُرّم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم


من که درهیچ مُقامی نزدم خیمۀ انس

پیش تو رخت بیَفکندم و دل بنهادم


دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟ هیچ!

یاد تو مصلحت خویش ببُرد از یادم


به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم


تا خیال قد و بالای تو در فکر من است

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم


به سخن راست نیاید که چه شیرین‌سخنی

وین عجب‌تر که تو شیرینی و من فرهادم


دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آن است که چون طبل تهی پربادم


می‌نماید که جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکَنَد بنیادم


ظاهر آن است که با سابقۀ حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا در دادم


ور تحمّل نکنم جور زمان را چه کنم؟

داوری نیست که از وی بستاند دادم


دلم از صحبت شیراز به‌کلی بگرفت

وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم


هیچ شک نیست که فریاد من آنجا نرسد

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم


سعدیا حُبّ وطن گرچه حدیثی‌ست صحیح

نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم


با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads