• 3 سال پیش

  • 8

  • 04:15
توضیحات

چشمِ حسرت


غزل شمارۀ 263


گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

وآنچنان جای گرفته‌ست که مشکل برود


دلی از سنگ بباید به سر راهِ وداع

تا تحمّل کند آن روز که مَحمِل برود


چشم حسرت به سرِ اشک فرو می‌گیرم

که اگر راه دهم قافله بر گِل برود


ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست

همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود


موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست

که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود


سهل بود آنکه به شمشیرِ عتابم می‌کشت

قتل صاحب‌نظر آن است که قاتل برود


نه عجب گر برود قاعدۀ صبر و شکیب

پیش هر چشم که آن قدّ و شمایل برود


کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست

مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود


گر همه عمر نداده‌ست کسی دل به خیال

چون بیاید به سر راه تو بی‌دل برود


روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری

پرده بردار که هوش از تن عاقل برود


سعدی ارعشق نبازد چه کند مُلک وجود؟

حیف باشد که همه عمر به باطل برود


قیمت وصل نداند مگر آزردۀ هِجر

مانده آسوده بخُسبد چو به منزل برود


با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads