• 3 سال پیش

  • 12

  • 03:25
توضیحات

گل‌دستۀ امید


غزل شمارۀ 283


سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید

خاک وجود ما را گرد از عدم برآید


گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد

خلوت‌نشین جان را آه از حرم برآید


گل‌دستۀ امیدی بر جان عاشقان نِه

تا رهروان غم را خار از قدم برآید


گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم

آن کام برنیامد ترسم که دَم برآید


عاشق بگشتم ارچه دانسته بودم اول

کز تخمِ عشق‌بازی شاخ نَدَم برآید


گویند دوستانم سودا و ناله تا کی؟

سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید


دل رفت و صبر و دانش ما مانده‌ایم و جانی

ور زآنکه غم غم توست آن نیز هم برآید


هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد

کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید


با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads