سراپردۀ عمر
غزل شمارۀ 363
روزگاریست که سودازدۀ روی تواَم
خوابگه نیست مگر خاک سر کوی تواَم
به دو چشم تو که شوریدهتر از بخت من است
که به روی تو من آشفتهتر از موی تواَم
نقد هر عقل که در کیسۀ پندارم بود
کمتر از هیچ برآمد به ترازوی تواَم
همدمی نیست که گوید سخنی پیش مَنَت
محرمی نیست که آرَد خبری سوی تواَم
چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی
لیک ترسم که بدوزد نظر از روی تواَم
زین سبب خلقِ جهانند مرید سخنم
که ریاضتکش محراب دو ابروی تواَم
دست موتم نکَند میخِ سراپردۀ عمر
گر سعادت بزند خیمه به پهلوی تواَم
تو مپندار کز این در به ملامت بروم
که گرم تیغ زنی بندۀ بازوی تواَم
سعدی از پردۀ عشاق چه خوش میگوید
تُرک من پرده برانداز که هندوی تواَم
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است