• 2 سال پیش

  • 6

  • 04:57
توضیحات

دیدار دوست   


غزل شمارۀ 373


هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم

همی برابرم آید خیال روی تو هر دم


نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت

که آب دیدۀ سرخم بگفت و چهرۀ زردم


به گلبنی برسیدم مجال صبر ندیدم

گلی تمام نچیدم هزار خار بخوردم


بساط عمر مرا گو فرونورد زمانه

که من حکایت دیدار دوست درنَنَوَردم


هر آن کسم که نصیحت همی‌کند به صبوری

به هرزه باد هوا می‌دمد بر آهن سردم


به چشم‌های تو دانم که تا ز چشم برفتی

به چشم عشق و ارادت نظر به هیچ نکردم


نه روز می‌بشمردم در انتظار جمالت

که روز هجر تو را خود ز عمر می‌نشمردم


چه دشمنی که نکردی چنان که خوی تو باشد

به دوستی که شکایت به هیچ دوست نبردم


من از کمند تو اول چو وحش می‌برمیدم

کنون که انس گرفتم به تیغ بازنگردم


تو را که گفت که سعدی نه مرد عشق تو باشد

گر از وفات بگردم درست شد که نه مردم


با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
تگ ها
shenoto-ads
shenoto-ads