اپیزود ۷۲: رندِ خرابات
غزل شمارهٔ ۳۵۵
حالیا مصلحت وقت در آن میبینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ مِی گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صُراحی و کتابم نبُوَد یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقۀ آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقیِّ و مِی رنگینم
سینۀ تنگ من و بار غم او؟ هیهات!
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر حافظ شهر
این متاعم که تو میبینی و کمتر زینم
بندۀ آصف عهدم دلم از راه مبَر
که اگر دم زنم، از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینۀ مِهرآیینم
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است