سال ۱۳۷۴ است. مینا برای مهمانی شام تصمیم میگیرد غذایی درست کند که تازه با آن آشنا شده: دالعدس. با شوق آن را آماده میکند، میز را میچیند و منتظر مهمانها میماند. اما با اولین قاشقها معلوم میشود یک چیز مهم فراموش شده: دالعدس پاک نشده و سنگریزهها زیر دندان مهمانها میروند. شام سرانجام با نان و پنیر و سبزی به پایان میرسد.
سالها بعد، این اتفاق ساده برای راوی معنای دیگری پیدا میکند. یکی از مهمانان همان شب بعدها همسر او میشود؛ ازدواجی که نخستین غذایش همان دالعدس بود و سرانجام، به تعبیر خود راوی، «مثل همان دالعدس، برخلاف ظاهر خوشرنگوبویش، دولتی مستعجل داشت.»
زیبایی این خاطره در همین نگاهِ دوباره به گذشته است: گاهی معنای یک اتفاق را درست در لحظهای که رخ میدهد نمیفهمیم. سالها باید بگذرد تا ببینیم چگونه یک دالعدسِ پر از سنگریزه میتواند تصویری از زندگیای شود که در پیش بوده است.
نوشتهی مینا داستانیان
خاطرهی برگزیدهی ششمین فراخوان مدرسهی خاطرهنویسی «روایتهای آشپزخانه».
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است