توضیحات
دلگفته، شرح و تفسیر غزل شمس از مولانا
با فربُد بهبهانی
غزل مولانا از دیوان شمس تبریزی: غزل ۲۳۸۸
این جا کسیست پنهان دامان من گرفته
در این اپیزود، دلگفتهای بر غزلی از مولانا را میشنوید؛ شرح و تفسیری از دل برای غزل شمس، با نگاهی عاشقانه، نمادین، و درونی. این مجموعه برای کسانی است که میخواهند غزلهای مولانا و غزلیات شمس را نه فقط به صورت معنی واژه به واژه، بلکه به عنوان راهی برای نزدیک شدن به حس و حال عشق، امید، شوق، معشوقشناسی، عاشقشناسی، و شناخت راه عشق تجربه کنند.
در این دلگفتهها، غزل شمس و شعر مولانا بیشتر از زاویه حس و حال قلبی خوانده میشود. هدف، شرح ادبی خشک یا بررسی صرفاً تاریخی نیست؛ بلکه پیدا کردن راهی است برای شنیدن صدای عشق در غزل مولانا و لمس فضای معنوی دیوان شمس تبریزی.
وبسایت:
https://molanatafsir.com
صفحه این غزل:
https://molanatafsir.com/pages/shams/index.html#ghazal-2388
یوتیوب:
https://www.youtube.com/watch?v=MR4f3Hu_Ivs&list=PLznfYVVnAWnr4SarhZp1FThSbvIElTcEB&index=35
تلگرام:
https://t.me/Naghde_Hale_Ma
متن غزل:
۱. این جا کسیست پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته
۲. این جا کسیست پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی بهمن نموده ایوان من گرفته
۳. این جا کسیست پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویَش ارکان من گرفته
۴. این جا کسیست پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکّان من گرفته
۵. جادو و چشمبندی چشم کسش نبیند
سوداگریست موزون میزان من گرفته
۶. چون گُلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته او آنِ من گرفته
۷. در چشم من نیاید خوبان جمله عالم
بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته
۸. من خسته گِرد عالم درمان ز کس ندیدم
تا درد عشق دیدم درمان من گرفته
۹. تو نیز دلکبابی درمان ز درد یابی
گر گِرد درد گردی فرمان من گرفته
۱۰. در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی
زین بحر سر برآری مرجان من گرفته
۱۱. بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت
تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته
۱۲. ساقیِ غیب بینی پیدا سلام کرده
پیمانه جام کرده پیمان من گرفته
۱۳. من دامنش کشیده کای نوح روحدیده
از گریه عالمی بین طوفان من گرفته
۱۴. تو تاج ما و آنگه سرهای ما شکسته
تو یار غار و آنگه یاران من گرفته
۱۵. گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته ریحان من گرفته
۱۶. یاران دلشکسته بر صدر دل نشسته
مستان و میپرستان میدان من گرفته
۱۷. همچو سگان تازی میکُن شکار خامش
نی چون سگان عوعو کهدان من گرفته
۱۸. تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی
اشراق نور رویش کیهان من گرفته