غریبه ای سوار بر اسب به پسر رسید و به رویش شمشیر کشید و از او دلیل پیش بینی اش را پرسید و پسر در جواب گفت که فقط نشانه ها را دیده است .سوارکار همان کیمیاگر بود که پسر بعد از این برخورد به چادرش رفت .کیمیاگر پسر را تشویق کرد که به دنبال رویایش به اهرام برود اما پسر باور پیدا کرده بود که پول کافی دارد و زنی که عاشق اوست در آن سرزمین است و جنگ قبیله ای مانع سفر است .کیمیاگر به پسر گقت همه اینها هست اما هیچکدام اهرام نیستند
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است