خدایا به لوح و قلم سوگندبه راز وجود و عدم سوگندبه آشفته حالی که در خاکتزند بوسه ها دم به دم سوگندبه مرغ اسیری که در قفسیغریبانه سر زیر پر داردبه مرز فراتر از اوج فلکبه پرواز مرغان نظر دارددور از ما کن...
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایادل تنگ مرا مشكن خدايا خدايا خدايامن دور از آشيانم سر به آسمانم بي نصيب و خستهماندم جدا ز ياران از بلاي طوفان بال من شكستهاز حريم دلم رفته رنگ هوس روز و شب به كه گو...
داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگهر کجا بیندم از دور کند چهره پُرچین و جبین پر آژَنگبا نگاه غضب آلود زندبر دل نازک من تیر خَدَنگاز در خانه مرا طرد کندهمچو سنگ از دهن قلماسنگمادر سنگ د...