چند شب پیش که برای افطار به خانهی یکی از اقوام رفته بودیم وقتی سفره پهن شد یک نفر بلند شد و گفت: «آقایون وخانمها کسی دست نزنه!»
همه تعجب کردند و با نگاههای متعجبشان به دنبال دلیل کار او بودند
چند مورچه روی میز تحریر راه میرفتند و راهشان به صحفۀ کاغذ رسید. وقتی روی کاغذ قدم میزدند، چشمشان به حرکت نوک قلم روی کاغذ افتاد.
یکی از مورچهها گفت: «ببینید دوستان، چه موجود هنرمند و زیرکی است و چ...
چند مورچه روی میز تحریر راه میرفتند و راهشان به ص...
03:31
62
4 سال پیش
03:31
مرد دهاتی
63
4 سال پیش
غروب سیزدهبهدر بود و بارون میبارید. هوا داشت گرگومیش میشد. من بودم و یه لباس نازک کهنه توی این هوای سرد. ماشینها یکی آروم و یکی تند از کنارم رد میشدند. یکی دوتاشون آبوگِلی که کنار خیابان ج...
غروب سیزدهبهدر بود و بارون میبارید. هوا داشت گر...
04:52
63
4 سال پیش
04:52
لبخند تلخ
57
4 سال پیش
اول مهر سال شصتویک دیدمش. مردی شیکپوش و خوشاخلاق. پیراهن شکلاتی دوجیب پاگوندار و شلوار کرمرنگ با خط اتوی بینقص. کفش چرم براق. عینک کائوچوی قهوهای با رگههای کرم. روی تختهسیاه چیزی نوشت و خوند...
اول مهر سال شصتویک دیدمش. مردی شیکپوش و خوشاخلا...
04:59
57
4 سال پیش
04:59
کودک 45 ساله
89
4 سال پیش
«تعطیلات تابستون سال اول دبیرستان توی خونه با دوستهام بازی میکردیم. رفقایی که از دوران ابتدایی با هم همبازی بودیم. از صمیم قلب دوستشون داشتم. خیلی از اذیتهاشون رو نادیده میگرفتم. میدونستم برای ما...
«تعطیلات تابستون سال اول دبیرستان توی خونه با دوست...
04:38
89
4 سال پیش
04:38
کل ابرام
46
4 سال پیش
با خودم فکر کردم که بعد از انجام کار سراغ کَلاِبرام میآیم و بالاخره با شوخی و گفتوگو لبخند را بر لبش مینشانم. یکی دو ساعت بعد کار تمام شد و من هم کَلاِبرام را فراموش کردم و از اداره خارج شدم. فرد...
با خودم فکر کردم که بعد از انجام کار سراغ کَلاِبر...
03:54
46
4 سال پیش
03:54
افکار زیر خاکی
56
4 سال پیش
سالهای نخستین جنگ بود و به ضرورت شغل پدرم به ابرکوه مراجعت کرده بودیم. تحصیلات ابتداییام را در مدرسهای قدیمی آغاز کردم با حیاطی وسیع و کلاسهای بزرگ. آن سالها از سرویس مدارس خبری نبود و باید پیاد...
سالهای نخستین جنگ بود و به ضرورت شغل پدرم به ابرک...
05:34
56
4 سال پیش
05:34
کفش اعجاز انگیز
59
4 سال پیش
چوپان به کفشدوز گفت: «کفشی خواهم که با سختی سنگ و تندی خاشاک بسازد و پای مرا در ناهمواریها مرهم گردد. به سالهای دراز مجروح و پاره نشود و همسفر من باشد پابهپای گوسفندان!»
کفشدوز کفشی آماده کرد و...
چوپان به کفشدوز گفت: «کفشی خواهم که با سختی سنگ و...
03:39
59
4 سال پیش
03:39
ماهان
43
4 سال پیش
گفت: «بابا، آخرین بار که توی کوچه با همسنوسالهات بازی کردی، یادته؟» امید نگاهی به پسرش کرد و با تعجب شانههایش را بالا انداخت و گفت: «نه.» ماهان دوباره گفت: «آخرین بار که اون دوست مرحومت رو دیدی، ...
گفت: «بابا، آخرین بار که توی کوچه با همسنوساله...
05:20
43
4 سال پیش
05:20
قتل عام جامعه
46
4 سال پیش
«اصلاً وقت ندارم.» این جمله را از همسر و همکارمان و دیگر افراد خانواده و جامعه میشنویم و بارها به آنها تحویل میدهیم. درمقابل درخواست منطقی و معقول فرزندمان این جمله را میگوییم، درحالیکه روزانه به...
«اصلاً وقت ندارم.» این جمله را از همسر و همکارمان ...