یادمه اولین روز ازدواجمون بود و ازم خواستی برات بخونم.
تلاش کردم از دستت فرار کنم،
خب، خجالت میکشیدم؛
آخه ما تازه اونقدر بهم نزدیک شده بودیم!
گفتم نمیتونم
گفتی بخون
گفتم خجالت میکشم
با همون چشم های خوشگلت بهم زل زدی و گفتی بخون، صدات قشنگه. دوست دارم برام بخونی.
چشمامو بستم و شروع به خوندن کردم،
یادم نیست چی گفتم؛ فقط چه چه زدم
وقتی چشمام باز شد و به خودم اومدم، دیدم غیر تو همه اهالی خونه زیر درخت جمع شدن و دارن به ما نگاه میکنن.
به قلم امین سمیعی aminsm@qesseha.ir
📌کانال های پادکست قصه ها
📌 راههای ارتباطی :
یوتیوب قصهها ( داستان های ویدئویی ) : قصهها | داستان های کوتاه با امینسمیعی - YouTube
تلگرام (دورهمی) : gheese_ha1@
سایت قصه ها : qeseeha.ir | آموزش نویسندگی و ساخت پادکست و نسخه متنی داستان ها
اولین نفر کامنت بزار
یک داستان واقعی و آموزنده از اتفاقات عجیب روزگا...
به روایت ابراهیم عمران
قصه ها | داستان ک...
#داستان_مینیمال
مح...
تاحالا شده حس کنی به هرکسی که خوبی میکنی جوابت...
#داستانک🎧
یه نیم نگاه به روبر...
گفتم: باید همین الان بری!
گفت: تورو خدا ب...
#داستان_مینیمال
من یک بار مردم...
🔹اپیزود سیو نهم
🔹داستانک عاقبت اثر ان...
در روزگار...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است