رادیو یک صفحه ای

رادیو یک صفحه ای
76
میانگین پخش
10.4K
تعداد پخش
9
دنبال کننده
  • 0

  • 1 سال پیش
پدرم جلوتر بود و من چند گام عقب‌تر. پاهایش بلندتر بود و سرعت راه رفتنش هم تندتر. همین باعث شده بود تا من چیزی بین راه رفتن و دویدن را تجربه کنم و به نفس‌نفس بیفتم. توی کوچه فقط صدای کفش رسمی پدرم به گ...

پدرم جلوتر بود و من چن...

03:59
  • 0

  • 1 سال پیش
03:59
  • 0

  • 1 سال پیش
بگذار ببینم می‌توانم از تلخی‌ها شیرین بنویسم؛ اصلاً می‌توان در تلخی شیرینی یافت یا حداقل دومزه یا می‌خوش یا حتی گس. می‌دانی؛ تلخ خیلی تلخ است اما باز هزار بار به‌قربان گس! خیلی مهم نیست. ولش کن و بیا ...

بگذار ببینم می‌توانم از تلخی‌ها شیرین بنویسم؛ ا...

08:23
  • 0

  • 1 سال پیش
08:23
  • 0

  • 1 سال پیش
با خودم فکر کردم که بعد از انجام کار سراغ کَل‌اِبرام می‌آیم و بالاخره با شوخی و گفت‌وگو لبخند را بر لبش می‌نشانم. یکی دو ساعت بعد کار تمام شد و من هم کَل‌اِبرام را فراموش کردم و از اداره خارج شدم. فرد...

با خودم فکر کردم که بع...

04:15
  • 0

  • 1 سال پیش
04:15
چوپان به کفش‌دوز گفت: «کفشی خواهم که با سختی سنگ و تندی خاشاک بسازد و پای مرا در ناهمواری‌ها مرهم گردد. به سال‌های دراز مجروح و پاره نشود و هم‌سفر من باشد پابه‌پای گوسفندان!» کفش‌دوز کفشی آماده کرد و ...

چوپان به کفش‌دوز گفت: ...

03:39
  • 0

  • 1 سال پیش
03:39
«اصلاً وقت ندارم.» این جمله را از همسر و همکارمان و دیگر افراد خانواده و جامعه می‌­شنویم و بارها به آن‌­ها تحویل می‌­دهیم. درمقابل درخواست منطقی و معقول فرزندمان این جمله را می­‌گوییم، درحالی­‌که روزا...

«اصلاً وقت ندارم.» این...

04:11
  • 0

  • 1 سال پیش
04:11
  • 0

  • 1 سال پیش
اسمش سرباز است. صفتش سربازی است. شغل و پیشه‌اش سربازی است. اصلاً اصالت سرباز به سر بازی اوست. او آمده تا سر ببازد که امید دارد با سر باختنش دیگر هیچ‌چیز را نمی‌بازیم. سربازان در تاریخ این دیار کهن سره...

اسمش سرباز است. صفتش س...

05:35
  • 0

  • 1 سال پیش
05:35
  • 0

  • 1 سال پیش
صبح سوار قطار شدیم؛ من و چهارتا سرباز و چهل نفر اسیر عراقی. قطار راه افتاد. همان اول صبح اوقاتم تلخ شد؛ چون متوجه شدم پولی را که برای مأموریت در اختیارم بود، گم کردم. درحال مأموریت برای سوارشدن به قطا...

صبح سوار قطار شدیم؛ من...

04:30
  • 0

  • 1 سال پیش
04:30
  • 0

  • 1 سال پیش
روایتی از مثنوی معنوی. روزی از روزها شیر، سلطان جنگل، به‌همراه روباه و گرگ به شکار رفتند. همه خوب می دانستند که شیر برای شکار به یاور و یار نیاز ندارد، آن‌ هم یاوری مثل گرگ و روباه، زیرا شیر در میان ح...

روایتی از مثنو...

04:09
  • 0

  • 1 سال پیش
04:09
  • 0

  • 1 سال پیش
تصویر آن‌­روزها در ذهنم کم­رنگ بود و وقتی بزرگ‌­تر می‌­شدم با تعریف‌های مادر پررنگ می‌­شد. دو ساله بودم. پدرم یک ماشین آمریکایی مدل روز داشت و یک خانه­‌ی نُقلی در شیراز. کارمند بود. حقوق خوبی می­‌گرفت...

تصویر آن‌­روزها در ذهن...

05:05
  • 0

  • 1 سال پیش
05:05
  • 0

  • 1 سال پیش
بچه که بودم گاهی می‌شنیدم که بزرگ‌ترها، به‌ویژه مادربزرگ‌ها می‌گفتند: «خدا کسی که حلالش را حرام کند، دوست ندارد.» در عالم کودکی از خود می‌پرسیدم که مگر می‌شود حلال خدا را حرام کرد! حالا فهمیدم که آری،...

بچه که بودم گاهی می‌شن...

03:51
  • 0

  • 1 سال پیش
03:51
shenoto-ads
shenoto-ads