از متن:" هر یک از حرفهای زن گل کار مثل بوکس بازی به من ضربه می زد . وقتی گفت:" عطرِ عطرسازها، روح دزدیده شده گل هاست ، باید برای زنان زیبا ممنوع شود و فقط برای شستشوی فقرا و محتضران به کاربرود" از پا ...
از متن:" هر یک از حرفهای زن گل کار مثل بوکس بازی ب...
15:00
35
1 سال پیش
15:00
22_دلباختگی
88
1 سال پیش
از متن:"باکره ی فرشته های سرخ، گاه چند هفته ای متوالی، بی آنکه خبری از خود به من بدهد، ناپدید میشد ، آن وقت من مثل دیوانه ها میشدم ، اما دیوانه ای آرام، ساکت و تقریبا خردمند."ترانه پایانی: "دیوانه جان...
از متن:"باکره ی فرشته های سرخ، گاه چند هفته ای متو...
14:43
88
1 سال پیش
14:43
21_دلباختگی
67
1 سال پیش
از متن: " ... همه چیز به شکلی رخ می داد که گویی همراهان واقعی من هرگز جز گلهایی در آفتاب رنگ گرفته ، پرنده هایی شرمگین و کتاب هایی چون بوته های سوزان نبوده اند. من با نوشته هایم چنین دنیایی را به لوئی...
از متن: " ... همه چیز به شکلی رخ می داد که گویی هم...
16:10
67
1 سال پیش
16:10
20- دلباختگی
48
1 سال پیش
از متن: " اما در حقیقت فقط لوئیز امور را میدیدم، دائما به سوی او سر بر می گرداندم و چهره اش تمام نقاشی شده یا واقعی را از نظرم محو می کرد. وجود او هاله نورانی پر فروغی داشت که قدیسه ها از آن برخوردا...
از متن: " اما در حقیقت فقط لوئیز امور را میدیدم، ...
11:56
48
1 سال پیش
11:56
19_ دلباختگی
44
1 سال پیش
از متن: .... زنده ها از زنده ها درخواست عشق و افتخار دارند. اما مرده ها از زنده ها هیچ درخواستی ندارند. زیرا همه چیز در اختیار آنهاست. از دهکده دور شدم . تصویر لوئیز امور آرام آرام وجودم را تسخیر کرد....
از متن: .... زنده ها از زنده ها درخواست عشق و افتخ...
11:51
44
1 سال پیش
11:51
18_دلباختگی
31
1 سال پیش
از متن : 《ناخشنود از ناپدید شدن ناگهانی روز ، در ظلمت خنک راهرویی دراز ، گامی به جلو برداشتم . لوییز امور روبروی من بود .لباسی سیاه بر تن داشت . صورتش از زمینه تاریکی که احاطه اش می کرد متمایز شده و ن...
از متن : 《ناخشنود از ناپدید شدن ناگهانی روز ، در ظ...
09:59
31
1 سال پیش
09:59
17_دلباختگی
28
1 سال پیش
از متن : " فرشته ای همیشه همراه من بود. فرشته در قلبم جای داشت. و شاید بخش بکر و برفی❄️ قلبم بود. او مانند منشی مخصوصی پشت میزی از چوب کمرنگ می نشست و به جای من مکانبات آزاردهنده را می نوشت . فرشته به...
از متن : " فرشته ای همیشه همراه من بود. فرشته در ق...
07:50
28
1 سال پیش
07:50
16_دلباختگی
46
1 سال پیش
از متن : " احساس می کردم که بین استخوان ها و مغز سرم ، جایی که مایع غلیظ محافظ جریان دارد. تصاویری مبهم پیاپی موج می زنند، این تصاویر از یک تصویر اصلی ، تصویر بدن سپید زنی ، به گونه ای خارق العاده نور...
از متن : " احساس می کردم که بین استخوان ها و مغز س...
10:45
46
1 سال پیش
10:45
15_دلباختگی
29
1 سال پیش
از متن:" فکر میکردم لوئیز امور را غافلگیر کرده ام، اما در واقع تسلیم آرامش پیروزمندانه ی او شده بودم (...) با بی صبری و شور و شوق دیدار آینده را انتظار می کشیدم. بار آخر به من گفته بود : " روستای وزله...
از متن:" فکر میکردم لوئیز امور را غافلگیر کرده ام،...